تبليغاتX
شیرینکده
پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 23:48

حکایت من و تو هم حکایت قشنگی است.

چند وقت است که دارم از خوشبختی خفه می شوم... حتی بیشتر هم از تو نمی خواهم. می ترسم در موقعیتی بهتر از حالا دیگر انقدر احساس خوشبختی نکنم. خاطرم جمع است که همه چیز مکتوب است. روزی نمی آید که بگویی: نخواستی... نگفتی... خواهش نکردی... التماس نکردی... تقاضا نکردی... نه هیچ روزی نمی آید که اینها را بگویی.حداقل اگر روزی خودم فراموش کنم مکتوبات همه چیز را فاش می کنند.

 هر وقت باران می بارد یک فرشته می آید تمام نامه هایی که برایت نوشتم برمیدارد و در کوله بارش می گذارد و مطمئن هستم که به دستت می رساند.

 مطمئن هستم که تو همه نامه های مرا از حفظی... حتی قبل از اینکه من آنها را بنویسم.

 وقتی مرا سرگرم می کنی خنده ام می گیرد... آخر انقدر بچه نیستم که گول بخورم ،اما می فهمم چقدر دوستم داری، وسعت محبتت را درک می کنم که وقتی چیزی را از من می گیری که می دانی برایم خوب نیست من را از محبت و بخشش و فضلت غرق می کنی تا شاید کمی از غصه هایم کم بشود.

 پدر و مادرها هم با بچه هایشان همین کار را می کنند... شاید تو به آنها یاد دادی ...هروقت چیزی برای بچه ضرری داشته باشد از او می گیرند و برای اینکه بچه غصه نخورد و غز نزند با چیزهای دیگر سرگرمش می کنند... شاید بچه آنموقع نتواند عمق محبت پدر و مادرش را درک کند و فقط سرگرم شود، اما من بچه نیستم و درک می کنم.

 گاهی تصور می کنم به من می گویی: اینها پاداش تمام سختی هایی است که تا به حال کشیدی... پاداش صبری که کردی... اما بعد می بینم که تازه اول راهم و انقدر شایسته و صبور نبودم که پاداشم این باشد.

 نه! این خوشبختی خیلی بیشتر از لیاقت من است...خیلی خیلی بیشتر... درست به اندازه عشق و محبت و سخاوت تو ...

خیلی قشنگ است وقتی حس می کنم صدایم را می شنوی... وقتی وجودت را حس می کنم... در برابرم، کنارم، بالای سرم، اطرافم ... خیلی خیلی نزدیک به من و خیلی بالاتر از من.

 چه لحظات جهنمی هست وقتی که هرچه صدایت می زنم حس می کنم نمی شنوی... و مدتهاست از آن لحظات جهنمی دورم...

 چقدر خوب است که زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گردد ...چقدر خوب است که هیچ چیز تکرار نمی شود... چقدر خوب است که ثانیه ها پشت سرهم و با آرامش می گذرند و من همچنان با توام... چقدر خوشبختم که باتوام ...چقدر خوشبختم که در کنارت هیچ چیز و هیچ کسی را نمی خواهم...

اما... در این ماه مبارک تنها چیزی که از تو می خواهم ظهور مولایم و شفای بیماران است ...و شفای قلبی کوچک ... می دانم که خیلی مهربانی ...خیلی بیشتر از عاطفه یک مادر... و قلب دلسوز یک پدر... پس همه چیز را به تو می سپارم، همه چیز را...

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: