تبليغاتX
شیرینکده
شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 11:2

تورا شکر ای خدا... گرچه مرا گم کرده ای و نمی خواهی پیدایم کنی... انقدر گرفتارم کرده ای که فقط بدوم و خسته شوم و آخر ببینم هیچم... من اینهارا نمی خواهم... اگر می خواهی مرا از بلا دور بداری من آنقدر بلاخواهم که با وجود همه خستگی ها و گرفتاری ها باز تن به بلا می سپرم... گرفتاری هایم را بگیر و به من یک معنای ناب عطا کن!

چقدر حرف و سخن دارم تا در جلساتمون بگم اما می ترسم... زبانم گویا نیست آنقدر که پرده پوشی کند... اینبار به بهانه طفلم ساعتی بیشتر در جلسه نماندم ... طفلم عضو شش ماهه مجله شده بود و سر همه را گرم می کرد... مخصوصا چشم سبز تیره پوش را... مثل خودم رابطه اش با مردها بهتر است اما امیدوارم مثل من نشود... لااقل شمار دوستان دخترش از دوستان پسرش بیشتر باشد ... چشم سبز تیره پوش سعی می کرد خودش را نگه دارد و جدی مقاله اش را بخواند اما دخترم نمی گذاشت ... انقدر برایش ذوق کرد که چشم سبز را به خنده وا داشت ... چقدر تهی بودم... هیچ کسی نمی دانست شب قبل که باید مطالعه می کردم و می نوشتم تا نیمه های شب با تو بودم...به قول خودت این علف به دهان آن بزی شیرین است... دلم برای سال هشتادوچهارت لک زده که زیاد علف می خوردی... ظرف 20 دقیقه مطالبم را جمع بندی کردم مقالات رو تحویل دادم و برگشتم...

خدایا خسته ام... کلافه ام... میان این و آن گم شدم... تعاریف زندگی ام نیست... به من معنای ناب بده!

پ.ن1: انقدر حال می کنم اینجوری ادبی می نویسم...

پ.ن2: کلمات این متن از گوشه و کنار و لابلای سلولهای پوک مغزم توسط ماشین شهرداری جمع آوری شده و کنار هم چیده شده...

پ.ن3: به بزرگواری او... ایهیم.

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: