تبليغاتX
شیرینکده
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 9:47

دیروز بابا یه حدیث خوند که به نظرم خیلی ساده اومد... بابا می گفت: 4کار  ساده وجود داره که اگه هر 4 تا رو انجام بدی خیر و سعادت دنیا و آخرت نصیبت میشه اول اینکه همیشه نمازتو سر وقت بخونی دوم اینکه بعد از نماز صبح قرآن بخونی سوم همیشه و در هر لحظه بیاد اماممون مهدی (عج) باشی  و چهارم نماز شب بخونی.

 با خودم فکر کردم ما که این روزای آخر سال از صبح تا شب با هر وسیله و مواد شوینده ای به فکر تمیز کردن خونه  و به اصطلاح خونه تکونی هستیم این 4 تا می تونه بهترین و راحت ترین وسیله واسه خونه تکونی دلامون باشه.

 خیلی بده که خونه ظاهری رو تمیز و مرتب کنیم و با دلای آلوده به استقبال سال نو بریم... خیلی بده وقتی که دور سفره هفت سین نشستیم و قران می خونیم و منتظر تحویل سال هستیم تو دلامون پر از گناه و کینه و نفرت و حسد و هزار جور آلودگی دیگه باشه...

 شیرینکده در پست 101 خود می خواد یه خونه تکونی حسابی راه بندازه  با همین مواد شوینده و پاک کننده... می خواد بدی ها وبلاهای سال 87 رو ببوسه و بذاره کنار و برای همیشه از ذهنش پاک کنه ... می خواد دروغ ها و فریب هارو فراموش کنه... می خواد از هیچ کسی کینه و نفرتی به دل نداشته باشه...  می خواد از هر رنگی که نیرنگه جدا باشه ... می خواد همه رو ببخشه... می خواد مهربونی هارو چندبرابر کنه.

 
می خواد 88 دیگه براش 87 دوباره نباشه ...

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 11:18

می بینم که می خواهی بروی هشتادو هفت

به این فکر می کنم که آمدنت نحس بود یا نه

اگر تمام روزهایت را کلی فی الذمه حساب کنم توهم سالی بودی از سالهای خدا

برای همه نه فقط من

اما اگر هر روزت عینی معین باشد همان بهتر که می روی

حتی اگر هشتادوهشت از تو نحس تر باشد

تن به قضا سپرده ای چون من نحس تر از نحس برایش فرقی نمی کند

به تن می کشد هر چه قضا خواهد ...


نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ساعت 11:51

بالاخره ترم جدید آغاز شد... با اتفاقات خاص خودش... دو روز پیش اولین جلسه مشترک بچه های انجمن علمی حقوق یعنی ما و بچه های نشریه سفیر عدالت بود، من به همراه دختر تپل قدکوتاه چشم عسلی که این روزها نزدیک ترین به من است به دانشگاه رفتم تا با یکی از کارمندهای دانشگاه که فکر می کردیم دیپلمش رو به زور گرفته اما لیسانس حقوق بود در رابطه با موضوعی صحبت کنیم... درِ اتاق جناب لیسانس حقوق قفل بود گفتند به ماموریت داخل شهری رفته... او هم آنجا بود، در راهروی دانشگاه دو متری را می رفت و بر می گشت با همان کت و شلوار و پیراهن همیشه تیره رنگ و چشمان سبز... چشم عسلی به سوی او رفت، من تا به حال با او گفتگو نکرده بودم عقیده داشتم او همه دختران دانشگاه را فقط یک بار دیده... اولین بار وقتی مورد تحسین قرار گرفت که صندلی خود را در ماشین به خانمی بخشید و 45 دقیقه چهارپایه  30 سانتی را تحمل کرد... اما او آنروز چشم عسلی را می دید کاملا به او نگاه می کرد نه یک بار... نه دوبار... به او خیره شده بود... چه زود از چشمم افتاد!!

با آمدن بقیه جلسه شروع شد... سخن گوی خوبی است، آنهارا برای همکاری در انجمن دعوت کردیم، آنها هم مارا به نوشتن در سفیر عدالت و شرکت در جلسات دعوت کردند نگاه تحسین برانگیزش را گاهی حس می کردم... تحسین از چادرم که با فرهنگ او و خانواده اش تطبیق داشت...یک روز به این چشم سبز تیره پوش می گویم با خواهرش همکلاس بودم .

 تصمیم بر این شد که جلسه بعدی مشترک بین انجمن علمی و نشریه در شاهرود برقرار شود و درست در خیابان ما...

این روزها افسردگی گرفته ام البته بعد از برگزار شدن کلاس دکتر... او با من فاصله سنی زیادی ندارد اما دکتر است و من دانشجوی او!! حافظه قوی ای دارد و به خاطر شیوه نوینش در برگزاری کلاس محبوب دانشجوهاست

اگر تورا نداشتم در این افسردگی جان می سپردم.... اما وقتی همان روز نمره هایم را برایم خواندی و خودت را ستودی دکتر را فراموش کردم...وقتی تو هستی همه چیز را فراموش می کنم.

 

مخلص کلام: خوش می گذرد...

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: