حالا می فهمم تو فقط نفهمیدی
مقصر آنهایی بودند که نفهم تر از تو بودند!
یکی از سخت ترین موقعیت هایی که انسان توش گیر می کنه اینه که یکی از روی محبت بخواد وسیله ای قدیمی و کهنه رو که سالها ازش استفاده کرده و براش خیلی ارزش داره به آدم بده و از آدم بخواد اون وسیله رو استفاده کنه... اون موقع آدم اصلا نمی تونه به طرف بگه این وسیله کهنه است و من نمی تونم ازش استفاده کنم چون بعد از این همه سال جنسای قشنگ تر و متنوع تر به بازار اومده و این وسیله فقط برای تو ارزش داره و برای من دور ریختنیه و و و و
چطور آدم می تونه این حرفارو بزنه و دل طرف مقابلشو که از روی محبت باارزش ترین و بنجل ترین جنسشو به شما هدیه میده بشکنه؟
پنجشنبه زیر بارش تند برف آبکی باهم رفتیم نمایشگاه کتاب!...یک ساعت فقط راه رفتیم و به کتابها نگاه کردیم اما نگاه کردن تو اعصاب منو بهم ریخته بود... کم کم گوشه روسری مو می جوییدم تا چیزی بهت نگم... جلوی هر غرفه ای دو ساعت معطل می شدیم تا تو یکی یکی کتابهارو برداری اسم کتاب و اسم نویسنده شو بخونی و بعد آه بکشی و بگی: هی بهت می گم منو نیار نمایشگاه کتاب!!
بهت گفتم خب بخر چرا آه می کشی؟ گفتی: نمیشه یا باید انقدر پول داشته باشم که همه شو بخرم یا هیچی نخرم.
خب منم نمی ذارم همه دارایی مونو بدی که کتاب بخری...هرچیزی اندازه اش...
واسه همینه هیچ وقت هدیه تولد برات کتاب نمی خرم چون هیچوقت راضی ات نمی کنه...
اما من دوتا کتاب مناسب تقریبا نصف قیمت خریدم که بابا می گه وزنشون از وزن من بیشتره بعد باهم رفتیم یه جای خوب...اما تو تا ظهر اعصابت بهم ریخته بود... اگه اتاقتو ندیده بودم که سه طرفش کتابه شاید یکم دلم برات می سوخت..
موقعیت سخت دیگه اینه که به چنین آدمی بگی کتابی که ازش قرض گرفتی تا بخونی ورق ورق شده!!!
حالا من چیکار کنم؟
مدتهاست ننوشتم... انگار نوشتن هم آموزه ای است که با مرور زمان و ترک تمرین فراموش می شود گاهی زمانی می رسد که انسان در اتفاقات روزانه زندگی خود متوقف می شود و وقتی دستی اورا بیرون می کشد خود را گم می کند... اما من دو دستی خود را چسبیده ام که گم نشوم...هر روز صبح با خود مرور می کنم که هستم، کجا هستم، چه وظایفی دارم و انسانهای اطرافم چه کسانی هستند... بهتر بگویم:چه کسانی را دارم و چه کسانی فقط هستند!
زندگی من از دو قسمت تشکیل شده، یک زندگی آشکار و یکی پنهان... هر روز باید تمرین کنم تا میان این دو زندگی گم نشوم... باید تمرین کنم که این دو زندگی کاملا از هم تفکیک شوند... و عناصر آن باهم مخلوط نشود. احساسات، مشکلات،راه حل ها،رفتارهای متفاوت و اکثرا متناقض در این دو زندگی گاهی آنقدر خسته کننده است که حس می کنم میان فشار این دو زندگی له می شوم.
گاهی دو زندگی من بهم نزدیک می شوند و ارتباط پیدا می کنند و گاهی از هم دور می شوند که برای انتخاب یکی از آن دو سردرگم می شوم.
اما گاهی اختلاط این دو زندگی آنقدر نکات مثبت به همراه دارد که شادی مرا مضاعف می کند...
دیروز، صبح جمعه در آرامگاه متبرک امام زاده محمد (ع) نشسته بودم میان دیوارهای پر نقش و نگار و رنگارنگ زیر سقف مخروطی فیروزه ای در جوار ضریح نورانی و سبز رنگ مرمری...دعای زیبا و دوست داشتنی آل یاسین از بلند گو پخش می شد ... هیچ چیز جز عطر معنویت نبود... با احساس آرامش و رضایت و خوشبختی از دو زندگی... به دعا و نیایش پرداختم. احساس می کردم هیچ لذتی بالاتر از آن لحظات نبود...
وقتی به آرامش عجیبی که دارم فکر می کنم... می لرزم... و از خداوند می خواهم که این آرامش ادامه پیدا کند...می خواهم دیگر هیچ اتفاقی نیافتد که این آرامش و شادی ازمن گرفته شود... فکر می کنم بعد از این همه سختی این آرامش حق من است... فکر می کنم دیگر ظرفیت تحمل واقعه جدیدی را ندارم.
اوقات امتحان را با موفقیت سپری کردم... و حالا به انتظار نتیجه نشسته ام...

