چند روز بعد از رفتن هدیه انقدر درگیر درس و امتحان بودم که اصلا تنهایی را حس نکردم... حالا که امتحانات به دلایل نامعلومی لغو شده امروز تنهام... از صبح کارهای خانه را انجام دادم... همه جارا تمیز کردم... ناهار درست کردم...کیک پختم... تنهایی لذت بخشی است... لذت می برم از اینکه خانه در اختیار من است و وقتی کاری به سلیقه خودم می کنم یکی نیست گلایه کند...
دیروز که داشتم تخمه های خربزه را می ریختم دور دیدم سه تا دانه اش جوانه زده... حیفم امد دانه هایی که امید به حیات دارند بریزم دور... رفتم توی زیرزمین و از بین گلدان های هدیه یک گلدان کوچک و فینگیلی پیدا کردم...خاک باغچه را الک کردم و ریختم توش و دانه هارا کاشتم... گذاشتم روی میز اتاقم و منتظرم رشد کنند...
تمام طول روز در درون خودم زندگی می کنم...حرف می زنم...بحث می کنم... نظر می دهم... می خندم و گریه می کنم... از زندگی تنها در درون خود لذت می برم بی اعتنا به آدم های اطرافم که با من زندگی می کنند... اما شب که می شود همه آدمهای اطرافم به خواب می روند... و من از درون خالی می شوم... آنوقت نیاز دارم کسی در گوشم فقط حرف بزند... دیشب که باهم حرف زدیم آرام خوابیدم.
دلم می خواد بر سر این قوم بیهوده گوی فریاد بزنم: "برگ درختان برای من تکان می خورند"... هیچ دشمنی ای پایدار نیست... دلسردی از شما حق من است.
ای تو، که در این لباس روحانی نام گرفته ای... جوان امروز خود می داند اطاعت خداوند بالاترین هدف اوست که او را از جهنم می ترسانی و از گناه باز می داری...او موعظه نمی خواهد... او تورا با این ژست نمی پذیرد...تورا به خدا از آن جایی که فکر می کنی هستی پایین بیا...

