دلم نمی خواهد این روزها بگذرد خیلی تنها می شوم اگر توهم بروی... دلم برای همه چیز تنگ می شود...برای خیابان گردی هایمان...برای شب نشینی هایمان... برای بحث های فلسفی مان... چقدر دلم گرفته بود آنروز وقتی که در اتاقت نشسته بودم و تو داشتی رفتار نازنین و علی مهدی رو تفسیر می کردی من اصلا گوش ندادم که چه می گویی حوصله گوش دادن به آن را نداشتم... دلم می خواست می رفتیم توی خلسه خودمان نزدیک غروب، روی بالکن؛
هردو سکوت کردیم و به آسمان نگاه می کردیم به ستاره ها که یکی یکی نمایان می شدند تمام این مدت سکوت کردیم و نگاه کردیم در یک دست من کتاب (ضیافت افلاطون) بود و با دست دیگر محکم نرده را چسبیده بودم چون هم از ارتفاع می ترسیدم هم از ماه... هر لحظه فکر می کردم با لرزش من نرده از جا کنده می شود و هردو سقوط می کنیم و روی زمین می پاشیم... خیلی می ترسیدم... اما این خلسه چیزی دارد که من عاشقش هستم...
دیشب مامان نبود تا وقتی کابوس می بینم کنارش آرام بگیرم، نبود تا دستم رو در دست خودش بگیرد و نوازشم کند... تنها ترسیدم و گریستم... از خوابم به یاد حضرت یوسف(ع) افتادم.
هدیه هم رفت نتونستم بغلش نکنم می دونستم این کارم باعث میشه رفتن براش سخت تر بشه اما بغلش کردم و هردو گریه کردیم...
هفت روز به امتحانام مونده و من هنوز هیچی نخوندم اما پشیمون نیستم دلم می خواد اون جاده رو که قتلگاه من بود دوباره برم و برگردم حتی اگه دوباره با قاتلم روبرو بشم... هیچ رویدادی در این دنیا بی حکمت نیست.
چند روزیه که توی باشگاه یه برنامه جدید ریختیم با همدستی مربی باشگاه سعی کردیم ۵ دقیقه آخر وقت ورزش رو مفیدتر کنیم... البته عنایت مربی زیاده و تمام مدت باشگاه حرف می زنه... گاهی خودش میگه خدا به من هیچی نداده جز زبون..۵ دقیقه آخر وقت ورزش رو اختصاص دادیم به گوش دادن سخنرانی یه آقایی رو دعوت می کنیم تا ظرف ۵ دقیقه بتونه مفیدترین روایات و نکات رو برای همه مون بگه....
چند روز پیش از حضور قلب در نماز می گفت و اینکه حضور قلب در نماز روح نمازه و این چیزایی که همه مون می دونیم... اما یه چیزو که من نمی دونستم و عمل کردم این بود که می گفت وقتی برای نماز می ایستین تصور کنید که خداوند بالای سرتون مثل چتری قرار داره انبیا طرف راست و فرشته ها طرف چپ هستند شیطان و جهنم زیر پا و عزرائیل روبرو... وقتی تا آخر نماز خودمون رو در این محیط تصور کنیم و همچنین تصور کنیم که هر نمازی که می خونیم آخرین نمازمون ممکنه باشه حضور قلب رو در نماز خواهیم داشت...
من امتحان کردم وحشتناک حال میده... مناجات شعبانیه هم خیلی قشنگه مثل دعای ابوحمزه ثمالی که من خیلی دوستش دارم...موقع خوندن دعا اشک یادتون نره حتی اگه چند قطره باشه...
التماس دعا
توی جاده که بودیم نزدیک غروب، روبرومون خورشید داشت خودش رو پشت کوهها پنهان می کرد. منظره بسیار قشنگی بود و طبق معمول هدیه دوربین رو یک لحظه زمین نمی گذاشت. من گفتم هوا گرگ و میشه...
مامان گفت: به غروب که گرگ و میش نمی گن گرگ و میش تاریکی صبحه... گفتم: آره اما به نظر من گرگ و میش وقتیه که خورشید و ماه می تونند برای چند دقیقه همدیگه رو ببنند ... همونموقع به این فکر کردم که از بچگی مامان چقدر سعی کرد من درست حرف بزنم. هر وقت می گفتم مامان گشنمه یا تشنمه... می گفت : بگو گرسنه ام یا تشنه ام...
این رفت تو ذهنم که من برای حرف زدن همیشه باید کلمات رو درست و صحیح ادا کنم. اما گاهی واقعا دوست داشتم لات باشم. اکثرا با دوستام اینجوری حرف می زدم. لاتی. و گاهی چقدر حرصم می گرفت وقتی با همه لاتی حرف زدنم دوستم افتخار می کرد که چه رفیق مودبی داره!!!
با اینکه همیشه به خاطر داشتن چنین خانواده ای خدارو شکر می کردم اما گاهی از فرزند این خانواده بودن فرار می کردم. توی دوران تحصیل همیشه سعی می کردم خانواده ام رو پنهان کنم. دلم می خواست وقتی ناظم مدرسه منو دست راست خودش می کرد وقتی از همه بچه ها می خواست به من بگن چشم، وقتی مدیر با من جلسات خصوصی و پنهانی پشت درهای بسته!!! تشکیل می داد، وقتی من شدم فرمانده کل بسیج دبیرستان، به خاطر وجود خودم باشه...اما هیچ کدوم به خاطر خودم نبود...به خاطر اون تلفن ها بود.
من حتی وقتی وجود والدین برای ثبت نام در دبیرستان برای همه الزامی بود با یک تلفن ثبت نام می شدم. وقتی یادم میاد چقدر شیطنت می کردم تا خودم رو از این خانواده دور کنم از خودم تعجب می کنم...شیطنت هایی که اگه یکیش لو می رفت توبیخ انضباطی و شاید اخراج در پی داشت. چه آدم مریضی بودم!!! بودم؟!!!
اما چرا یک دفعه خاطرات سال 78، 79 در ذهنم زنده شد ؟ اون زمان که ما بزرگ دبیرستان بودیم...
همه این افکار از اونجا شروع شد که داشتم داستان زندگی و نوجوانی یک شهید بزرگوار رو می خوندم و بعد ذهنم ناخودآگاه به مقایسه پرداخت. به این فکر کردم که اون بزرگواران در دوران نوجوانی به چه مسائلی فکر می کردند و دنبال چی بودند و چرا منو و امثال من در تمام این دوران سعی کردیم از این مسائل فرار کنیم؟
واقعا جای تامل و ریشه یابی داره...
اگه اینجارو انقدر دوست دارم به این خاطره که هرکس اینجاست و منو دوست داره به خاطر خودمه...
