تبليغاتX
شیرینکده

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 18:56
لب خموش

درمان دردهای پیاپی من است.

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:52

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:54

 

با تمام وجود تورو حس مي كنم... انگار كه همين نزديك هستي ...در همسايگي خودمون شايد در همين خانه...تورو در تك تك آفريده هات مي بينم... تورو كه دست دراز كردي تا بلندم كني... تورو كه هنوز دوستم داري ... نوازشت رو روي قلب زخميم حس مي كنم... زيباييت ...مهربانيت ... خشمت رو.

 

حس غريبي دارم اين روزها... رنگ همه چيز متفاوت شده... اگه اين نبض ضعيف اميد در قلبم نمي زد فكر مي كردم مي خوام بميرم... حس مبارزه زنده ترم مي كنه... رهايي از بندها و تعلقات مسرورم مي كنه... اما با اين حال شادمان نيستم.

 

هنوز اوني كه مي خوام نيستم... هنوز بزرگ نشدم... هنوز گرفتارم... مثل كودكي كه براي بزرگ شدنش بايد بيشتر غذا بخورد به دنبال غذام مي گردم... حل حوله خوردن ممنوع شعار زندگيم شده... همه چيز شده يه كوه كه بايد از سر راهم بردارم...درس خوندن شده يه بلاي سياه... كار شده يه تفريح ... تفريحاتم شده كار بيهوده... وبلاگ نويسي وقت تلف كردن... موسيقي هجو... تنها چيزي رو كه ازش خسته نمي شم پرونده هاي دفتر وكالته...

زندگي كه همش خل بازيه...خدا آخرو عاقبتمونو ختم بخير كنه...

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:38
توی این عکس یاسمین سادات فقط سه روزشه

هنوز خاله اش بغلش نکرده ....

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:5

 

سكوت و تاريكي خلوت نيمه شبم را دوست دارم... چون مي دانم تنها كسي كه آن زمان با من است تو هستي... ولي اي كاش انقدر از تو دور نبودم... مي داني كه چقدر آرزو دارم تمام وجودم در وجود بي منتهاي تو ذوب شود... مي داني كه چقدر دوست دارم ذره ذره زهرا در تو خلاصه شود... مي داني كه دوست دارم آيينه تو باشم... تو همه چيز را مي داني... ما انسانها هميشه حسرت نداشته هايمان را مي خوريم... خوب مي داني كه اگر اينها را به من بدهي باز از تو بيشتر مي خواهم.

 

اين زمان تورا فقط و فقط به خاطر اينكه به من آموختي چگونه تسليمت باشم شكر مي گويم.

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: