تبليغاتX
شیرینکده
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 10:58

 

با همه اتفاقات كوچيك و بزرگي كه داره مي افته و تغييرات بزرگ ايجاد مي كنه من انگار نه انگار فقط مشغول درس خواندن هستم... پنج روز ديگه تولد منه ولي امسال اتفاقات ديگه اي هم جز تولد من قراره بيافته... تقريبا سه هفته ديگه همه اتفاقات افتاده و شور و حالش خوابيده...

 

هر شب خواب مي بينم...هر شب يك نفر رو در خوابم مي بينم... خواب زنده ها و مرده ها...خواب كساني كه تركم كردند...خواب ياسمنگولامون كه مي خواد به دنيا بياد... انگار كه همه زندگيم يه خوابه... وقتي بيدارم هم خوابم.

اين روزا همش با مرده ها حرف مي زنم... با عكس عموم كه به ديوار اتاقمه... همش گله مي كنم و بهش مي گم چرا انقدر زود ؟... مي دونم اگه دست خودش بود بيشتر پيشمون مي موند... بهش مي گم عمو غصه نخور از كجا معلوم ما موندگار باشيم؟ رفتنت داغ بزرگي بود... منو كه داغون كرد. اون اولا كه رفته بودي تنها كسي كه خوابتو مي ديد من بودم...

     اين روزا هواي مادربزرگ رو كردم. از اون هم گلايه مي كنم چرا زودتر از وقتي كه بتونم بفهممش رفت؟ چرا حسرت چادر گلدارو آغوش گرم و قصه هاش رو به دلم گذاشت؟ چرا حسرت مادربزرگ داشتن رو به دلم گذاشت؟

 

با مرده ها زندگي كردن همش حسرت و غمه... من هم تبديل به يه مرده شدم... همه سختي هارو تحمل كردم... اما اين داغ آخري رو چجوري تحمل كنم؟

 

خدايا اگه تنهام بذاري من چيكار كنم؟

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 11:1

تو نزديك من نشسته اي... خيلي نزديك... شايد جايي در من... قرص هاي خواب آور را شمرده اي و بعد ديدي كه آنها را در ليوان آبي حل كردم و به خورد وجدانم دادم... تو ديدي كه حرص را با كلمات توجيه مي كرد... تو گستاخي را ديدي كه فقط لذت بردن از لطافت و مهرباني مي خواست... تو ديدي و گاهي ساكت بودي و گاهي اعتراض مي كردي... و من مي گفتم: فقط ساكت باش...

 

اصلا حوصله نوشتن ندارم...خوب است هيچكس نمي گويد چرا نمي نويسي؟

 

دلم برای یکی از دوستان قدیمی ام خیلی تنگ شده... اما هیچ آدرسی ازش ندارم...آهای تو که دانشجوی ترم ۷ حقوق دانشگاه شهید بهشتی بودی... کجایی خبرنگار؟ اگه وبلاگمو می خونی برام نظر بذار و آدرس بده... منتظرتم 

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: