از زمین خوردن های پیاپی
خسته ام!
امروز مي خوام از كسي بگم كه تا به حال در زندگي شخصي خودم و در تفكراتم كمتر به ايشون پرداخته بودم. كسي كه وقتي مي خواستم در موردشون مطلبي بنويسم با خودم مي گفتم كه من لايقش نيستم.كسي كه حضور داره و ما به خاطر جهالت و عدم دركمون فراموشش مي كنيم. گاهي به ياد آوردنشون فقط در حد يه دعاست...دعا براي نزديكي فرجشون...كه معني واقعي اين دعارو هم نمي دونيم.
مشغول مطالعه كتابي بودم در رابطه با كرامات و انوار اين آقاي عزيز...دلم روشن شد...حضورش رو درك كردم.و از غفلت خودم تا به امروز اندوهگين شدم. درك كردم كه ايشون هستند و ما هم پيروانشون هستيم پس چرا به دستورات ايشون گوش فرا نمي ديم؟ ايشون حجت حق روي زمينه...ديگه چي از اين بالاتر؟
چرا وقتي دلمون مي گيره ايشون رو به ياد نمي آريم و به آقامون پناهنده نمي شيم؟...چرا باهاش حرف نمي زنيم؟ياد وجود مباركشون به دلهاي خسته از گناه و معصيتمون شادي و آرامش مي بخشه. چرا تا هستيم و او هست بهره اي نمي بريم؟ چرا براي ظهورشون دعا نمي كنيم؟
در اين كتاب درباره تاثير دعا در تعجيل فرج مولا نوشته:
« فضل مي گويد از امام جعفر صادق (ع) شنيدم كه مي فرمايند: روزي خداوند به ابراهيم(ع) وحي كرد كه به زودي صاحب فرزندي خواهي شد ابراهيم(ع) بسيار خوشحال شد به سرعت به نزد ساره همسر خود شتافت تا اين مژده را به او برساند.
وقتي ساره مطلع شد به ابراهيم(ع) گفت: چه مي گويي؟ من پير شده ام چطور ممكن است صاحب فرزندي شوم؟
ابراهيم(ع) سخت به فكر فرو رفت. حق تعالي دوباره به او وحي كردو فرمود: اي ابراهيم! همسرت به زودي فرزندي به دنيا خواهد آورد كه اولاد او به خاطر اينكه مادرش وعده مرا انكار كرد چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد!
فرزندان ساره يعني بني اسرائيل سالها گرفتار عذاب بودند تا اينكه روزي از طولاني شدن مدت عذاب به تنگ آمده و چهل شبانه روز تمام به درگاه الهي گريه و زاري نمودند. در اين هنگام خداوند متعال موسي(ع) و هارون (ع) را مبعوث نمود تا آنها را از دست فرعونيان نجات دهد. و صدو هفتاد سال زودتر از موعد مقرر گرفتاري آنها را بردارند.
آنگاه امام جعفر صادق(ع) فرمود: شما نيز اگر براي تعجيل فرج قائم(ع) ما گريه و زاري كنيد خداوند فرج مارا نزديك خواهد نمود والا بايد تا آخرين روز موعد ظهور در انتظار به سر بريد!»
بسيار دعا كنيد و اولين دعا رو به امام زمان مهدي(عج) اختصاص بديد...
بيشتر از يك ماه در گير امتحانات اين ترم بودم. با لغو شدن هر كدوم از امتحانام عذاب من بيشتر مي شد... حتي تحمل يك ساعت عقب افتادنش رو نداشتم... دو هفته فاصله اي كه بين امتحانام افتاد با اينكه درسي براي خوندن نداشتم اما احساس راحتي نمي كردم. وقتي آخرين امتحان رو دادم انگار كه از زندان رها شدم... احساس آزادي مي كردم... با اينكه مي دونستم كارهاي زيادي انتظارم رو مي كشه... توي اون سرما اتاقم تبديل به يه انباري متروكه و خنك شده بود ... فقط براي برداشتن وسيله اي اونجا مي رفتم و انقدر سرد بود كه هرچيزي رو مي ريختمو مي اومدم بيرون... تمام سطح اتاق از لباس و كتاب پر شده بود ... و تميز كردن چنين اتاقي ساعتها وقت مي بره... ديروز 2 ساعت وقت صرف كردم و كتاب هامو با نظم و ترتيب خاصي توي قفسه چيدم... فكر كنم چند روز طول بكشه تا اتاق مثل اولش بشه... كارهاي ديگه اي هم هست كه اصلا حوصله انجامش رو ندارم... بيشتر دلم مي خواد بخوابم... دلم مي خواد كسي باهام كاري نداشته باشه و همش دراز بكشم و استراحت كنم. برام لم دادن و يه مقاله حقوقي دوست داشتني رو خوندن نهايت لذته... مخصوصا اگه يه ليوان چاي داغ و پررنگ هم كنارم باشه...
با همه اين خستگي يه حرص جنون آميزي براي شروع دوباره درسام دارم... در اولين روز از روزهاي انتخاب واحد درسامو انتخاب كردم و با هركسي كه به ذهنم مي رسه تماس مي گيرم تا بتونم كتاباي ترم جديد رو جور كنم و درسمو شروع كنم. چون الان امكان رفتن به دامغان و خريد كتابام رو ندارم و خريد كتابام با اون قيمت هاي گزاف به اين زودي يه ريسك بزرگه...
من واقعا خسته ام... و فكر مي كنم اين حرص من يه ديوانگي بزرگه...
به سراغ من اگر مي آييد*
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من!
* ترجيحا به سراغم نياييد



