تبليغاتX
شیرینکده
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت 19:40

 

تكرار احساسي كه در آن لحظات داشتم چقدر لذت بخش است... تو خودت بودي... خود واقعي ات... ديگر تجسم يك ذهن تنها نبودي... خودت با آن قد بلند و هيكلي ستبر و چهارشانه مقابلم ايستاده بودي... بهت زده بودم... آخر نمي دانستم چه كنم... مي ترسيدم از آن لحظات... از گم شدن مرز واقعيت و خيال مي ترسيدم.

 

هردو ساكت بوديم... ناگهان انگار كه از كابوسي رها شده باشم ترسان به آغوشت پناه بردم ... دستانت به دورم حلقه شد و من زار زار گريستم... تو اما گريه نمي كردي... مرا محكم به خود چسبانده بودي و موهايم را نوازش مي كردي... در سكوت مشتركمان انگار ذهن و دل هردويمان در يك زمان و مكان سير مي كرد... تمام آن سالهايي را كه باهم داشتيم مثل پله هاي يك نردبان پشت سرهم طي مي كرد و بالا مي آمد... تا رسيد به همان نقطه كه بوديم... چقدر خوب است كه مرد گريه نمي كند... والا چه تراژدي غم انگيز مي شد!!!

 

تو من را از خود جدا كرده و با صداي آمرانه اي گفتي: ديگه گريه كافيه... نگاهي به سرتا پايم انداختي با لبخندي دوباره لب هاي خوش حالت و كلفتت را باز كردي : دختر من چقدر بزرگ شده!

 

اين جمله ات مرا برد به دوران كودكي ام... همان اتاق تاريك... آنجا نزديك پنجره... زير مهتاب... تو روي صندلي مخصوصت نشستي... مرا روي زانويت نشاندي... سرم روي سينه ات است...تنها صدايي كه به گوش مي رسد صداي غژغژ صندلي گهواره اي ات است كه هردويمان را به عقب و جلو مي برد و صداي زمزمه لالايي كودكانه اي در گوش من با همين لب هاي كلفت و خوش حالت...هنوز نگاه كودكانه ام خيس است...از اضطراب كابوسي كودكانه به آغوشت پناه آوردم... بازوان قوي و مردانه ات به تن كوچك و ضعيفم آرامش و امنيت مي بخشد.

 

كودك كه بودم تصور مي كردم آرامش هميشه در وجود توست اما هيچ وقت نتوانستم تورا داشته باشم.

گفتي: دختر من چقدر بزرگ شده!!! و من در جوابت با حسرت گفتم: كاش كودك مي ماندم.

دوباره همه چيز دگرگون شد... ديگر هيچ تخيلي واقعي نبود...تو در ذهن خسته ام محو شدي ...تو در حسرت خاطرات كودكي ام غرق شدي و من به استقبال كابوسي ديگر رفتم!

 

----------------------------------------------------

  • سرمای هوا و قطع گاز همچنان ادامه دارد. کم کم عادت می کنیم. مردم خوب و صبوری داریم.

  • این وسط من قریب به 30 عدد ماهی خوشگل آکواریومی ام رو از دست دادم، چون ماهی هام نه لباس کاموایی داشتند نه پتو!  

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 18:9
پروردگارم!

من خود را از شر دیگران حفظ خواهم کرد...

پناهم باش زمانی که از شر خود ایمن نیستم!

..........................

·          امسال فهميديم زمستان يعني چه؟!!!

·          سرماي هوا و قطع گاز بار ديگه لذت نشستن دور كرسي و خرمالوي يخ زده خوردن رو به ما چشاند...

·          يادم ميايد اولين مشقم را روي كرسي نوشتم...

·          كاش قبل از اينكه تمام درسم را بخوانم بگويند امتحان لغو شد ... حال گيري مي كنند در اين سرما!

·          ‹من بالاخره امتحان دارم يا نه؟!› سوال اكثر دانشجويان شاهرودي شده است...

·          چقدر براي حقوق بين الملل زحمت كشيدم .امتحانش لغو شد... دوباره بايد از اول شروع كنم...

·          ماه محرم است... مارو از دعا بي نصيب نگذاريد..

·          صرفه جويي در مصرف گاز فراموش نشود!

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: