مادر مرا دوست دارد، چون برایم دل می سوزاند... پدر مرا دوست دارد، چون با من شوخی می کند تا شاد باشم ... خواهرانم مرا دوست دارند، چون با من مهربان هستند... برادرم مرا دوست دارد، چون خوراکی اش را با من قسمت می کند... فامیل مرا دوست دارند، چون به رویم لبخند می زنند... دوستانم مرا دوست دارند، چون دلشان می خواهد با من باشند... مردم مرا دوست دارند، چون می گویند من مهربان و خنده رو هستم... عشقم مرا دوست دارد، چون مرا عزیزم صدا می زند... عروسکم مرا دوست دارد، چون هیچ وقت از اتاقم قدم بیرون نمی گذارد... کتابهایم مرا دوست دارند، چون به من علم می آموزند... لباسهایم مرا دوست دارند، چون برای پوشیدنشان به صف می ایستند و نوبت می گیرند... گلسرهایم مرا دوست دارند، چون موهایم را زیبا می بندند... وسایل آرایشم مرا دوست دارند، چون مرا زیبا می کنند... من خودم را دوست دارم، چون از خودم مراقبت می کنم...
خداوند مرا دوست دارد، چون انسانها و چیزهایی را آفرید که مرا دوست بدارند
دختر کوچولو نشسته بود و با خودش حرف می زد: عروسک دوست داشتنی من... چشمهای من همیشه گریونه...خودت می گفتی... چرا هیچ وقت نفهمیدی فقط وقتی تو بودی من می خندیدم... شاید من نمی فهمم؟... خیلی چیزهارو... از همون اول تو مال من نبودی... باید بپرسم کجاست اونی که تورو به من هدیه داد؟...عشق و دوستی تورو... چقدر سرد شدی؟!... چقدر فراموشکار شدی؟! ... یادت رفته ؟ من اولین عشقت بودم... قربون صدقه رفتنت چی شد؟... چرا دیگه ناز دل کوچیکمو نمی کشی؟... من سیلی خوردم تو چرا ترسیدی؟... بازی سرنوشت که میگن همینه... انگار من عروسک بودم نه تو... خاله بازیمون چه مسخره تموم شد... وقتی فکر می کردم فقط من صاحبتم... مگه عروسک هم می تونه خودش صاحبشو انتخاب کنه؟...
آه،دوست عزیز و قدیمی کجایی؟!... تو منو خوب می شناسی بهتر از خودم... بیا و بهم یاد بده... می خوام مثل تو کسی رو که اسباب بازی ام کرده بازی بدم. « من همه را به بازی خواهم گرفت... همه کسانی را که به زور بزرگم کردند اسباب بازی خواهم کرد» ...
یک هفته گذشت... به سرعت برق و باد ... یک هفته سفر به ملکوت... به قطعه ای از بهشت در زمین ... که باعث بیزاری بیشتر انسان از دنیایی میشه که برای خودش ساخته و اطرافش رو فرا گرفته... آنجا زشتی ای نیست... روح انسان آزرده نمیشه ... دلها همه شکسته است و جایگاه مهربانی حقه... عطر بالهای فرشتگان مشام رو نوازش میده... حضور حس میشه... خواسته ها بزرگ و اشک چشم مستمر...
حرف زیاد است... خیلی چیزها گفتنی نیست... مثل درک عظمت دو رکعت نماز پایین پای حضرت رضا(ع)... وقتی بگم از زمان گفتن تکبیر احساس می کنی که در باغهای بهشتی.. و در کنار ایشون و دیگر صالحان، خدای مهربان رو ستایش می کنی هرگز نمی تونی لذت و عظمتش رو درک کنی مگر اینکه خودت تجربه کنی ... خیلی چیزها نباید گفته بشه... وقتی با معرفت و توجه قدم بگذاری به حرم معطر و مطهر، حضور و گرمای خورشید رو حس می کنی... انوار طلاییش نوازشت می کنه... اونجا احساس آرامش و امنیت کامل می کنی... دیگه دلت کم نمی خواد... چون سفره پهنه... و میزبان کریم و مهمان نواز... فقط باید سعی کنی میهمان خوبی باشی...
یک هفته دوری از دنیای خودم، دل آزرده ترم کرد... تنفر واژه قشنگی نیست... دیگه به نیایش نماز غفیله به رشته اتصال یه عشق زمینی فکر نمی کنم... رنگ عشق عوض شده... ترسانم که دوباره آلوده بشم... از آقا خواستم که از این دنیا کمتر بخوام... برای خودم... و برای هر کسی که ذره ای دوستش داشتم... از آقا شفای همه مون رو خواستم... شفای بیماری های جسمی، روحی، اخلاقی و اعتقادی مون... اونجا فقط خواستم.
توی این مدت حسابی از درسام عقب افتادم... تقریبا به ازای هر روز صد صفحه... فکر می کنم باید دوباره یه مدت کمتر سراغ شیرینکده بیام تا بتونم دانشجوی موفقی بشم!!!... از همه دوستانم متشکرم... از شما که تنهام نمی گذارید... از شما که کوچکترین راهنمایی تون برایم بزرگترینه... از شما که دوستم دارید... همه شمارو دوست دارم.
شیرینکده مال منه... و مال کسانی که دوستش دارند... اگر من در ادامه مطلبی می نویسم« ادامه دارد» قطعا ادامه دارد... و من هر وقت صلاح ببینم ادامه اش رو می نویسم... این به معنای عدم تعادل روحی بنده نیست دوست غریبه عزیز...
امید دارم... امید.

· این عکس به صورت قاچاقی با یک تلفن همراه گرفته شده.

· فرش های جمع شده در یکی از صحن ها بعد از دعای کمیل

