می خوانمت!
تا هنگامی که فراموشت کردم
مرا بخوانی...
که با این عمر محدودم
تهی از هرچه واژه هر چه مفهومی
که گوید درد قلبم را
نمایاند زوالم را
تهی از هرچه احساسم
نمی دانم که بودم یا که هستم من
در این گسترده هستی
که تاریکی به پهنایش نمایان است
و غصه خانه دارد در دلش آنجا
سراسر بغض و لابه
آه و حسرت
ناله و فریاد
و من بیهوده جاری کرده ام باران اشکم را
چه تنهایی نوازش می کند روح غریبم را
شبانگه باز باریدن گرفت اما
تن من خسته و زار است
نسیم آرام روی صورتم جاریست
صدای خنده طفلان صحرا
میان خاربن های اسیر باد
به من گوید حدیث بازگشتن را
قطره ها این رحمت بی انتها
شسته اند غم را
به من گویند با فریاد:
زجا برخیز و با ما باش
رها کن هرچه غصه هرچه ماتم را
چنان جاری به رگ های زمان چون خون
بساز آهنگ بودن را
بخوان شعر رسیدن را
دیروز...دانشگاه...کلاس حقوق مدنی ... کنار پنجره... لذت تماشای کویر پشت شیشه... به قول بعضی از دوستان که تماشای کویر را مسخره می دانند کویر فقط یک زمین وسیع خاکیست... کویر فقط خاک است... مثل دریا که فقط آب است... من از دیدن خاک لذت می برم... از اینکه می توانم صدها کیلومتر دورتر از خودم را ببینم ... آنجایی که آسمان تمام می شود...پستی بلندی های کویر را دوست دارم... گیاهان کویر... خارهایش... گلهای بهاری اش...شقایقش...
دیروز دوباره در جاده بودم... و کویر از هردو طرف جاده مرا در آغوش گرفته بود... من به سوی شهر می گریختم... ولی او انگار مرا محکم تر می گرفت... من فرزند کویرم... می خواهم از پدرم بیاموزم... هرچه بگریزی محکم تر تورا در آغوش خواهم گرفت... می بینی؟ هنوز دوستت دارم... برنده در جاده منم و برنده در زندگی مان تو... هردو می گریزیم...
خلق و خوی کویر را به ارث برده ام... آنجا که نمی تواند نگه دارد می گوید برو... فقط خاطره است که می ماند و می سوزاند... خشکم مثل کویر... شبهایم سرد است... زود می خوابم تا کمتر شبی را که خالی از توست ببینم... شب که می شود از ترس مهتاب بیرون نمی روم... نور می خواهم تا مهتاب را بشکنم... من از مهتاب می ترسم... یا تاریکی مطلق می خواهم یا نور محض...
هرچه مقدر است می شود... پس برای من ایکاشی وجود ندارد.
· ادامه داستان دختر کوچولو در پست های بعدی
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه دختر کوچولو بود، دختر خوشگل قصه ما خیلی شادو خوشبخت بود، مامان و باباشو دوست داشت و اوناهم خیلی دوستش داشتند. دختر کوچولو غافل از بی رحمی های دنیا داشت زندگی شو می کرد هر روز دلش خوش بود که از خواب پاشه و بازی کنه... خاله بازی رو خیلی دوست داشت... خودش می شد خانوم خونه ... توی ذهنش همه چیز واقعی بود... خونه اش... شوهرش... زندگی اش... عاشق عشق ورزیدن و محبت کردن بود... دلش شاد بود و امیدوار... تا اینکه یه روز....
یه روز که دختر کوچولو داشت خاله بازی می کرد دید که آسمون خونه اش تیره شده... هنوز نفهمیده بود چی شده که یه سیلی محکم خوابید زیر گوشش... یه بار دیگه هم سیلی خورده بود و خیلی دردش اومده بود... جیغ کشیده بود و گریه کرده بود... اما ایندفعه انقدر اون سیلی محکم بود که نه جیغ کشید نه گریه کرد... شوکه شده بود... صورتشو چسبیده بود و فقط نگاه می کرد...دیگه حتی خاله بازی هم نمی کرد... یه چند روزی گذشت... دیگه داشت کم کم درد اون سیلی رو می فهمید... صورتش سرخ شده بود و ورم کرده بود... واسه اینکه کسی نبینه شب که می شد گریه می کرد... هر شب کلی گریه می کرد بعد خوابش می برد... چند وقت که گذشت دیگه از ترس اینکه گریه اش نگیره شبا هم نمی خوابید... آخه اصلا نمی دونست گناهش چیه که سیلی خورده بود... وقتی هم گریه می کرد خیلی افسرده می شد و آرزوی مرگ می کرد... واسه همین دیگه شب نخوابید...
قصه دختر کوچولو ادامه دارد....
سرم روی سینه ات است، درست آنجا که صدای تپش زندگی نهفته است... و من می شنوم. دستانم را با قدرت زیاد دور این تنها بهانه حلقه کرده ام... کاش زمان در همین جا متوقف می شد... و من نمی دیدم کنده شدن برگهارا از درخت ... و دور شدن را. من تو را رویا خواهم ساخت... چون زمانی که واقعیت شوی دنیا خیلی بی رحم خواهد شد. من تورا رویا خواهم ساخت... چون اینگونه همیشه در کنارم خواهی ماند.
نمی خواهم بیاندیشم... دیگر هیچ نمی خواهم. من هستم با تو... هنوز گرمایمان مخلوط است. هنوز عطر تن توست که در غبار ذهنم می بویم هر روز ... هر لحظه ... دیگر هیچ نمی خواهم جز آنچه دستان سخاوتمند سرنوشت به من هدیه دهد... بی حرفی می پذیرم.. و آن را با عطر تو آلایش می دهم.
زندگی ام این است...
ساعت: نیمه شب... یک دختر، گمشده در تاریکترین کوچه های زندگی اش... آنجا که فقط مرگ می خواهد... غرق دریای گناهی بزرگ که هیچ غسلی تطهیرش نمی کند... با چشمانی سرخ و ورم کرده از ناله و زاری چند ساعته اش... دردمند و بی پناه... مات نشسته و به نقطه ای خیره شده... سکوت زهر این تاریکی... وحشت و ترس از آینده... از سرانجام کار... تنها زمزمه اش آه از درد... مدتی است که شکستگی دلش عفونت کرده... طبیبی نیست... شفایی نیست... دیگر هیچ امیدی نیست... رها شده تا بمیرد... آزرده دل از تحقیر و بی وفایی دوست... در اندیشه که فناست هرچه غیر اوست... هرچند که بی آبروست... پایان گنه کاری چیست؟... چه کند آنکه نمی خواهد اما نمی تواند... چه کند آنکه زاری و التماسش راه به جایی ندارد؟... چه کند آنکه پناه می برد و تنهاتر می شود؟... چه کند آنکه خواب و خوراکش آه شده است؟... با خود می گوید« همیشه سختی خواستم اما باتو و درکنارتو... نه در برابر تو... دل شکسته ام فدای مهربانیت... تن و روان گنه آلودم به دست تو... من چه دارم که بگویم؟... چشم امیدت را از من نگیر که من از خود ناامیدم...»
سحر نزدیک است
چه خوش فرمودی خاتم الانبیا(صلوات الله علیه):
ایمان خود را خالص کن که اندکی عبادت تورا کفایت کند
سحر نزدیک است، محروم نشویم.
من تنها
از دوستی این تن ها بیزارم...
تو تنهایم نگذار!
این روزها دلم فقط دعای ابوحمزه ثمالی را می خواد!
ستایش خدای را که برای هر حاجتی هرگاه اورا خواستم صدا خواهم کرد. و هر وقت برای راز و نیاز با او خلوت توانم کرد. سپاس خدای را که به او چشم امید دارم نه غیر او!
ستایش خدا را که با من اظهار کمال دوستی نمود با آنکه از من بی نیاز بود و سپاس خدای را که از خطا و گناهانم حلم و بردباری کرد چنانکه گویی گناهی از من سر نزده است. پس خدای من پیشم محبوبترین است.
قسم به مقام عزت و بزرگیت که اگر مرا از درگاهت برانی هرگز از درگاهت به جایی نمی روم. و از تملق و التماس به حضرتت دست بر نمی دارم.
خدایا! از من در گذر، مارا به یاد خود مشغول ساز و از قهر و غضبت امان بخش. و از عذابت در جوار رحمتت پناه ده.و از عطاهای بی حسابت روزی ما گردان و به فضل و کرم با ما احسان و نیکی فرما.
خدایا! حال توبه ای به من عطا کن که دیگر هرگز معصیت نکنم و تا هستم ای پروردگار عالمیان کار خیر را به قلبم الهام کن و در عملش موفقم ساز و شب و روز مرا خداترس گردان.
خدایا! من هر موقع که به نماز ایستادم و به راز و نیاز پرداختم تو با اتفاقی آن حال را از من گرفتی،
ای آقای من! شاید تو از درگاه لطفت مرا راندی؟ یا شاید دیدی که من شکر نعمتهایت را نمی کنم و محرومم ساختی؟ یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی و از درگاهت دورم کردی؟ و یا شاید به جرم و گناهم ماکافاتم کردی؟
ای خدا! من به فضل و رحمتت پناه آورده و از تو بسوی تو می گریزم.
ای خدا! من آن طفل صغیرم که تو مرا پروراندی و آن نادانم که تو دانش بخشیدی و آن نیازمندی که تو بی نیازم کردی.
خدایا! به حرمت قرآن و ایمان به آن درگاهت اعتماد می طلبم. ای آقای من تمام اعتماد و اطمینان خاطر و توکل من به توست و به رحمت بی پایانت دلبسته ام. بر من رحم کن آنگاه که در بستر مرگ افتاده ام. و در وقت غسل دادنم و آنگاه که خویشان جنازه ام را گرفته اند و آنگاه که در قبر بر حضرتت غریب و تنها وارد شدم.
ای خدا! اگر از لغزشهایم نگذری پس من بسوی که پناه برم؟ و به درگاه که زاری کنم؟ ای خدا! اگر تو غم و اندوهم را برطرف نکنی به کدام در پناهنده شوم ؟
ای خدا! من از تو درخواست می کنم صبری نیکو و گشایشی نزدیک و زبانی گویای به صدق و حقیقت وپاداشی بزرگ و از خیر و خوبیها همه را آنچه دانسته و آنچه ندانسته ام.
ای خدا! از تو درخواست می کنم ایمانی ثابت که همیشه در قلبم برقرار باشد. و یقینی کامل تا بدانم به من جز آنچه قلم تقدیر تو نگاشته نخواهد رسید. و مرا در زندگانی هرچه قسمتم کردی راضی و خشنود ساز که تو خدایی و هرچه بخواهی به قدرت کامل خود انجام می دهی.
ای مهربانترین مهربانان!
دیشب در یک اقدام شجاعانه ، بی عقل شدم
حالا ما یه بار نذر کردیم ای خدا.... من گفتم قدرتش رو بهم بده نه اینکه دندونمو هم ازم بگیری.... قرار بود این نذر بین خودمون بمونه.... همه که فهمیدند... دیگه منه بی عقل ... منه بی دندون چطوری نذرمو ادا کنم؟
اگه حاجتمو بهم ندی چی؟.... من چی کار کنم؟.... شاید هم خودت می دونستی که من توانشو ندارم... انقدر بی لیاقتم خدا؟
خدایا! خودت بگو... من چی کار کنم؟
قضیه از این قراره که دندون عقل خواهر ما دیشب خیلی درد گرفته بود... یه زنگ زدیم به دکترمون و ایشون فرمودند فوری بیا مطب تا برات بکشم.... منو خواهرمو شوهرش رفتیم مطب ... وقتی رسیدیم اونجا آقای ش رو به من گفت: بیا بشین ببینم دندونتو. منم یه نگاهی به خواهرم کردمو یه لبخند زدم و نشستم روی صندلی. ایشون بین دندونای عقلم تشخیص دادند که یکیش پوسیده است و باید کشیده بشه. دوتا آمپول نوش جان کردم و بلند شدم. و خواهرم رفت نشست و دکتر بهش گفت شما چی؟ و خواهرم گفت دندون عقلم درد می کنه....
شوهر خواهرم به من گفت: تو برای چی رفتی نشستی؟ گفتم: همه توی این دنیا مشکل عقلی دارند. خندیدیم.
در این اثنا من یه نذری کرده بودم تا خداوند عنایت کند و من رو حاجت روا کند.... اون موقع به این فکر نکرده بودم که بدون دندون نمی تونم نذرمو ادا کنم.
حالا من بدون دندون چی کار کنم؟ نذرم چی میشه؟
