از همه می خوام برای موفقیت و خوشبختیش دعا کنید!!!!!!!!
دعاش کنید
هان؟! من چمه؟ گرسنه ام؟ چرا؟ آهان روزه دارم. مگه ماه رمضون اومد؟ هنوز که نیومده. چه حیف یه روز دیرتر…ااا چه جالب، همین الان داشتم پست ماه رمضون پارسال شیرینکده رو می خوندم. همونه گیج می زنم. رفته بودم تو حس. جو گیر شدم. یاد یه رویا، یه خواب کوتاه، شایدم یه کابوس….
داشتم فکر می کردم که ماه رمضون پارسال چقدربرام ارزش داشت؟…. چقدر ازش نفع بردم؟ یادمه شبهای قدرش به اندازه یک سالم گریه کردم. آخه مثل سالهای قبل نبود…. حاجت داشتم. برای خودم، برای یکی از دوستام، برای همه جوونای مثل خودم….
پارسال چی خواستم از خدا؟ « خدایا! دیگه امیدی به خودم ندارم . پروردگارم! از من ناامید نشو! می خوام آدم بشم.»
آره فقط همینو خواستم. خدایا اگه آدمم نمی کنی منو از این دنیا ببر. خودم چی فکر می کنم؟ شدم؟! آره شدم. انقدر آدم شدم که استحقاق این زندگی رو داشته باشم. اون دوستمون چی؟ بقیه جوونا چی؟ نمی دونم!! یکی برام نظر گذاشته بود( این چیزی که از خدا خواستی خیلی بزرگه).... خیلی بزرگ بود اما بزرگتر از قدرت خدا که نبود؟ و با همه بزرگیش خدای مهربون بهم عطا کرد.
همه اینارو واسه این نوشتم که بگم الان که هنوز اول ماه رمضونه ، خودمون و خواسته هامونو محدود نکنیم چون خدامون محدود نیست.... با تمام توان و قدرتمون به ریسمان الهی چنگ بزنیم و بالا بریم.... سطح فکر و سطح خواسته هامون سطح دعاهامون، سطح رازو نیازمون رو به اندازه بزرگیش بالا ببریم.
امسال یه حاجت دیگه دارم... واسه خودم خیلی بزرگه اما برای خدای بزرگ و قدرتمندم هیچ کاری نداره؟
« بِسم الله الرحمنِ الرحیم
هُوِالذی یُحیی وَ یُمیتُ فَاِذا قَضی اَمراً فَانّما یَقولُ لَهُ کُن فَیَکونُ
اوست خدایی که زنده می کند و می میراند و چون به خلقت چیزی مشیت نافذش تعلق گیرد بمحض اینکه گوید موجود باش هماندم موجود خواهد شد. »
سر سفره افطار برای همه مسلمونا دعا کنید. برای پیروزی بر دشمن، سربلندی ملت، موفقیت و سرافرازی مردم و مسئولین و در مواردی هدایتشون، برای گرفتارها، تنگدستان و مستمندان، بیماران، برای دوستان، همسایه ها، فامیل، خانواده، کسانی که دوستشون دارید، خودتون، و من دعا کنید.
...
· سر سفره افطار چون هیچ کسی فرصت دعا کردن برای همه رو نداره و زودتر می خواد به خدمت سفره برسه یه پیشنهاد دارم...شب اول بهتره همه کسانی رو که می خوایم دعا کنیم توی ذهنمون به یاد بیاریم و ببریمشون یه جا، یعنی در واقع بذاریمشون توی یه نیو فولدر . دیگه تا آخر ماه رمضون راحتیم. همون نیو فولدر رو کپی می گیریم.
· عنوان گذاشتن روی یه مطلب برام خیلی دشواره. این یکی رو خودتون زحمتش رو بکشید.
· همنشینی با وبلاگ نویسان چرت و پرت گو این آثار رو هم به دنبال داره!
جایی میان دریا، ایستاده بودم.... شاید حدود 50 متر از ساحل فاصله داشتم.... نهایت مکانی که می شد روی شنها ایستاد و سر رو از آب بیرون نگه داشت.... آب تا زیر چانه ام می رسید.... وقتی موج می زد یک متر از سر من بالا تر بود و من رو به زیر آب می برد..... سطح دریا بالا تر از دیده من بود ..... همونطور ایستاده بودم و نگاه می کردم.... به آبی بیکران.... به خلقتی که می تونه هم زیباترین باشه و هم وحشتناک ترین.... چند قدم جلوتر فقط یک چیز انتظار من رو می کشید.... مرگ.... تنم لرزید.... برگشتم و به ساحل نگاه کردم..... زندگی رو دیدم و خانواده ، دوست، درس، دانشگاه و عشق.... بین مرگ و زندگی فاصله ای نبود.... بین تلخی و شیرینی فاصله ای نبود.... ترسیدم.... چقدر با شتاب از این حقیقت تلخ فرار کردم!!! فرار کردم و به آغوش زندگی پناه بردم.
وقتی روی آب دراز بکشی احساس سبکی و بی وزنی می کنی.... وقتی چشمهارو ببندی فقط تاریکی می بینی.... وقتی گوشها به زیر آب بره صداهای مبهمی می شنوی..... بی وزنی، تاریکی، و صداهای مبهم مرگ رو به ذهن میاره.... مردن رو حس می کنی.... اما این دیگه ترسیدن نداره.... چون یه حس آرامبخشه....
تنها چیزی که مارو از مرگ می ترساند اعمالمونه..... و اینکه نمی دونیم می خواد به واسطه اعمالمون چه بلایی سرمون بیاد....فرصت ها به سرعت می گذره و باید حداکثر استفاده رو کرد.
سفر خوبی بود.... جای همه شما خالی....
چند روز دیگه تولد یک سالگی شیرینکده است باید روز یازدهم جشن تولد می گرفتم اما چون دارم میرم کنار دریا اون موقع نیستم که کادو هارو بگیرم....
شیرینکده روز یازدهم شهریور هشتادوپنج متولد شد. مثل همه بچه ها اولش فقط گریه می کرد و نق می زد. اما بالاخره یه سال گذشت و توی این یه سال حسابی رشد کرد. اما هنوز فقط یک سالشه .....
یه کودک یک ساله هنوز احتیاج به کمک و رسیدگی داره .... و احتیاج به بزرگتری که مراقبش باشه و این خردسال نوپارو از خطرات و آسیب حفظ کنه.
توی این یک سال شیرینکده آدمهای زیادی دیده. دوستای زیادی پیدا کرده .... و در کنارش نویسنده خودش رو رشد داده .
من شیرین، بارها خواستم که از نام واقعی خودم در در این وبلاگ استفاده کنم. دلم می خواست اسم من که جزو زیباترین و مقدس ترین اسامی است این وبلاگ رو متبرک کنه و سایه پرمهر صاحب مکرمه اسمم همیشه بر سر من و شیرینکده باشه. اما تا به حال شیرینکده رو لایق نمی دونستم.
حالا حس می کنم شیرینکده لیاقتش رو داره که نویسنده اش از شیرین به زهرا تغییر نام بده.
از امروز در جشن تولد یک سالگی شیرینکده این تغییر ایجاد میشه.
همه به این جشن دعوت شدند و می تونند هرچه دلشون می خواد از این کیک بخورند.... و کادو رو فراموش نکنند.


