تبليغاتX
شیرینکده
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 14:3

 

راوی این دفعه سرش به حق و حقوق و کتابهای حقوقی گرمه .... خیلی هم دلتنگه!

 

یه موضوعی ذهنمو مشغول کرده اونم تفاوت حقوق و قوانین کشورهای اسلامی در مورد زن با کشور های غیر اسلامی است.... شرایط محل کارم به گونه ایست که به غیر از خدمت به مردم باید گوش شنوای اونها برای شنیدن مشکلاتشون باشیم. ...تمام رجوع کنندگان ما هم خانمها هستند.... یکی بیماره... یکی بیوه شده و تمام مسئولیت زندگی رو به دوش می کشه.... یکی از داشتن فرزند محرومه.... یکی مطلقه است و از دوری فرزندانش رنج می کشه.... و مشکل مهم و مشترک همه اونها اینه که جامعه امروز ما به خانمهای بیوه و یا مطلقه و یا بی کس و تنها اعتماد نداره....

 

زن جامعه ما تا وقتی جوون و سرحال و زیباست باید به زندگی و شوهرش برسه.... فرزندان رو تربیت کنه... در خانه باشه و به امور خانه رسیدگی کنه.... در این زمان مرد هرچند برای کار و تامین معاش باشه از خانه خارج میشه.... فداکاری و ایثار خانمها باعث میشه که اونها هرچه در توان دارند برای راحتی و آسایش همسر و فرزندانشون به کار ببندند ... اگر رنجش و ناراحتی ای بوجود بیاد مرد از خونه بیرون میره و سعی می کنه با تفریح و صحبت با دوستان مسئله رو فراموش کنه ولی زن در خانه می نشینه و با فکر کردن به قضیه خودخوری می کنه.... هرچه زمان می گذره زن فرسوده تر و مرد شاداب تر و جذاب تر میشه.... زمانی می رسه که زن از کار خانه و تربیت فرزند و مرد از کار بیرون خسته می شن .... هردو می خوان که مدتی رو برای خودشون زندگی کنند.... معمولا مرد به دنبال کار جدید و زن هم به دنبال ادامه تحصیل هست.... اما اون موقع جامعه زن شکسته و فرسوده رو نمی پذیره.....

 

اگه به تبلیغات تلویزیونی توجه کنیم می بینیم که وقتی بخوان در یک تبلیغ از یک زن استفاده کنند اون زن همیشه یک زن جوان و زیباست اما اگر بخوان از یک مرد استفاده کنند، مردی مناسب و جذاب برای تبلیغات هست که میانسال و جاافتاده باشه !!

 

خدا به داد اون زنی برسه که گیر نامرد میافته .... و قوانین اسلامی حمایتی از اون زن بدبخت نمی کنه.... فرزندش بعد از 2 سال از عمرش به پدر تعلق داره .... هیچ سهی از زندگی مشترکشون نداره جز همون مهریه که مردها روش خوبی هم برای ندادن همون مهریه یاد گرفتند.... انقدر زن بدبخت رو توی تنگنا قرار می دن که همسرشون برای رهایی مهریه اش رو می بخشه....

 

جالبتر اینجاست  قاضی ای که می خواد بر زندگی این زوج قضاوت کنه خودش یک مرده ... حالا هرچقدر هم خوش انصاف باشه!!

 

البته نمی شه به احکام اسلام ایراد گرفت اما شاید این احکام برای شرایط و زمان و مکان خاصی بوده. با تغییر جامعه قوانین هم باید در چهارچوب احکام اسلام تغییر کنه.

 

خداوند همه ما مسلمانان رو عاقبت بخیر کنه ان شاالله

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 13:9

 

سربازهای کوچک من

 

الان چه وقت سان دیدن است؟! آن هم اینجا!!! درست میان سلولهای خاکستری مغزم.

 

هیچ کسی هم نیست که تشویقتان کند... برایتان گل پرتاب کند...این یک رژه معمولی است یا یک مبارزه؟! مانور یا یک ماموریت دست جمعی؟ بیشتر به امداد ماموران هلال احمر شبیه است... آنجا که به کمک گرسنگان می شتباند... پس چرا غذایی در کار نیست؟ اصلا اینجا چه خبر است؟ فرمانده شما کیست؟ می خواهم با او گفتگو کنم.... می دانم صحبت از غذاست... صحبت از شکم گرسنه است.... اما شکم گرسنه کی؟

شکم من که همیشه سیر است.... پس سربازان سلولهای خاکستری مغز من به شکم چه کسی فکر می کنند؟

 

این صدای فرمانده است... دارد دستور می دهد... به مغزم،... به قوه ادراکم،... همان بخش گرفتن تصمیمات.... درست همین جملات را می گوید: کمتر بخور،... هر لقمه اضافه تر دیگر مال تو نیست.... مال گرسنه ای دیگر است.

یعنی چه؟ غذایی که در منزل است مال گرسنه ای دیگر است؟ همه اهل منزل که سیر شده اند پس کدام گرسنه؟  فرمانده راستی کدام گرسنه؟

 

آهان، فهمیدم!

خداوند برای هر کسی به اندازه شکمش سهمی گذاشته، هر کسی بیشتر بخورد از سهم دیگران برداشته درسته؟

من که یک لقمه بیشتر می خورم! تکلیف آنها که وعده وعده سهم دیگران را می خورند چه می شود؟

 

 

اطاعت فرمانده... من هم مثل سربازانم مطیع شما هستم!

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 12:8

راوی میگه: اشکالی نداره، این یه بار رو بنویس.

 

بی انصاف نصف شب هم دست بر نمی داره. بین خواب و بیداری آدم رو از زیر لحاف!!! بیرون می   کشه و میگه بنویس.

اونم چه شبی!!! یه شب بهشتی. سردترین شب وسط مرداد. آخرشم منو سرما میده، پنجره اتاقم بازه. باد سرد و شدیدی پرده اتاقمو به رقص درآورده، هلال ماه زردی که از لامپ وسط اتاقم آویزونه هم تکون می خوره.

راستی چرا من بیدارم؟! چقدر تاریکی و سکوت لذت بخشه...

 

آهای راوی با توام! توکه هر روز تمام زندگی منو می گی و مرور می کنی، اجازه میدی حالا که شب شده بخوابم؟

راوی، باز داری چرت و پرت می گی؟ فراموش کردی که دیشب بهت یاد دادم چطور حرف بزنی؟

نواری که از حرفای دیشبم ضبط کردی دوباره گوش کن. ضبط کجاست؟! اونجا... نگاه کن! روی میز یه تلویزیون کوچیک هست بالاش ضبط صوت داره. با همون می تونیم دوباره گوش بدیم.

 

حالا خوب گوش کن:

ناامیدی؟ تنهایی؟ غریبی؟ هیچ کسی حرفتو باور نمی کنه؟ این کتاب چیه دستت؟ قرآنه؟ داری می خونیش؟ عربی یا فارسی؟ جفتش؟ روخونی می کنی؟ می خوای بهت یاد بدم چطوری قرآن بخونی؟ وضو که حتما داری؟ کتاب رو که بستی چشمات رو هم ببند اول توی دلت دعا کن که خدای مهربان قدرت درک آیاتش رو بهت بده دوم از شر شیطان رانده شده به خدا پناه ببر سوم بنام خداوند بخشاینده مهربان کتاب رو باز کن حالا دو صفحه از قران جلوی روی تو بازه فکر می کنی باید چکار کنی؟ روخونی؟ نه.

 

توی این دو صفحه چند تا آیه هست؟ چند تا پند و نصیحته؟ چند تا راه هدایته؟ راه رستگاریه؟ چند تا از اسرار و رازهای هستی در اون نهفته است؟ هرچی که هست تو امشب فقط وقت داری یکی شو یاد بگیری. پس یه عدد انتخاب کن. چند؟ 18؟ بخوان.

 

« بنام خداوند بخشاینده مهربان  اگر بخواهید نعمتهای بی حدو حصر خدارا بشمارید هرگز نتوانید که خداوند در حق بندگانش بسیار آمرزنده و مهربان است»

 

حفظ شدی؟ حالا کتاب رو ببند و بذار سرجاش.

حالا تنهایی؟ چرا برای پر کردن تنهاییت نمی شینی نعمتهای خدارو بشمری؟ بشمر، یکی یکی، از اون اول که متولد شدی.

 

تا کجا شمردی؟ تموم نشد؟ حالا بازم ناامیدی؟ نه؟ چرا؟ نگران آینده ای؟ یادته دیشب خوندی که خداوند پاداش عظیمی به صابران عطا می کنه؟ می تونی جزو صابران باشی؟ اصلا می دونی صابران چه کسانی هستند؟ می دونی صبر چیه؟ صبر اینه که بشینی منتظر تا خدای مهربان لطف و رحمتش رو نثارت کنه؟ بعد از یه مدت کوتاهی هم ناامید بشی و بگی که خدا تورو فراموش کرده؟

 

نه عزیزم! صبر اینه که پای ایمان و اعتقادت تا آخرین نفس بایستی. ایمانت رو به بهای اندک نفروشی.

....صبر اینه که بتونی تسلیم رضای حق باشی ،هرچقدر هم که مخالف میل شخصی تو باشه.... صبر اینه که در هر سختی و مصیبتی همیشه شکرگذار باشی.... صبر اینه که همیشه به خدای بزرگ توکل کنی و همه چیز رو به خدا بسپری.... صبر اینه که همه چیزو از خدا بخواهی....صبر اینه که هیچ وقت امیدت رو از دست ندی.... صبر اینه که هیچ وقت کاری رو از روی عصبانیت و خشم انجام ندی.... صبر اینه....

 

می تونی جزو صابران باشی؟ ببین اسمش هم به آدم آرامش میده....صبر.... به هیچی فکر نکن. به تنهایی و غربتت فکر نکن... صبر کن... همه چیز خیلی زود تغییر می کنه... شرایط عوض میشه .... خیلی زود به آدمهایی می رسی که تو و حرفات رو باور دارن.... که به تو و عقایدت احترام می ذارن.... که تورو به معنای واقعی دوست دارند.

 

راوی! بسه. بذار بخوابم. می خوام با خیال راحت بخوابم.       

  

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 12:18
راوی میگه: حوصله وبلاگ نویسی نداری ننویس آقا جان!

ماهم نمی نویسییییم.

سرمون به زندگیمون گرمه پامی شیم، می خوریم ، کار می کنیم، درس می خونیم، می خوابیم


جدا روزمرگی لذت بخشیه!!!

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: