تبليغاتX
شیرینکده
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 10:12

 

یادم میاد وقتی بچه بودم واسه هرکار خطا یا شیطونی ای که می کردم خودمو جریمه می کردم مثل جریمه های توی مدرسه. مثلا به خودم امر می کردم که از روی یه ذکر صد مرتبه بنویسم یا یک دعای طولانی رو بنویسم. جریمه هام همیشه همین شکلی بود.

 

یکی از جریمه هام هم نوشتن فضیلت های ماه رجب از روی مفاتیح بود. واسه همین هر وقت رجب میاد یه علاقه شدیدی در خودم حس می کنم. مخصوصا اینکه این ماه، ماه خداست.

 

این جمله ها که اون موقع می نوشتم توی ذهنم با یک رنگ روشن مثل یک نور ثبت شده:

·          رجب ماه بزرگ خداست، شعبان ماه پیامبر (ص) است و رمضان ماه امت است.

·          کسی که یک روز از ماه رجب را روزه دارد  مستوجب خشنودی خداست. غضب الهی از او دور می شود و دری از درهای جهنم بر او بسته می گردد.

·          هرکه سه روز از ماه رجب روزه بگیرد بهشت بر او واجب می شود.

·          ماه رجب ماه استغفار است و رحمت خداوند بر بندگانش ریخته می شود.

 

 

خداوند بزرگ و مهربان ما همه بندگانش رو خیلی دوست داره و به هر بهانه به ما نشون میده که می خواد از گناهان دوری کنیم و به آغوشش برگردیم. رحمتش رو بر ما بی حساب کرده و بر ما آسان گرفته.

 

در این ماه با گفتن یک ذکر می تونیم صدها و هزارها شهر در بهشت داشته باشیم. چقدر زیان دیدند کسانی که به این فضیلت ها بی اعتنا باشند.

 

امیدوارم خداوند توفیق عبادت و کسب فضیلتهای این ماه رو به همه بندگانش که خواستار نزدیکی و وصال اویند عطا کند.

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 11:26
نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 0:17

 

 ساعت نزدیک 10 صبح بود. همونطور که روی مبل لم داده بودم و از پنجره به انجیرهای توی حیاط نگاه می کردم یک دفعه یه فکر بکر مثل جرقه  وادارم کرد که از جام بپرم. ایستاده بودم و به این فکر می کردم که باید چی کار کنم؟! تصمیم گرفتم برم و این موضوع رو با تنها دوستم مطرح کنم. رفتم به اتاقم لباسهامو عوض کردم کلید خونه رو برداشتم و زدم بیرون. انقدر غرق افکارم بودم که فراموش کردم قبل از رفتن با تلفن یه زنگ به دوستم بزنم.

انقدر تند قدم برداشتم که پنج دقیقه بعد جلوی در خونشون بودم به سرعت دستمو گذاشتم روی زنگ. کمی که ایستادم جوابی نیومد. دوباره دستمو محکم روی زنگ فشار دادم بازم جوابی نیومد. تکرار کردم. باز هم جوابی نیومد. وقتی کاملا ناامید شدم همونجا کنار در نشستم روی زمین و لم دادم به دیوار. هرچی به ذهنم فشار آوردم که چه فکری به ذهنم خطور کرده بود که منو کشوند اونجا فایده ای نداشت. اون فکر همونطور که مثل یه جرقه به ذهنم اومده بود مثل یه جرقه هم از ذهنم محو شده بود. همونطور که نشسته بودم سرمو گذاشته بودم روی دستم و یه دستم رو هم گذاشته بودم روی زانوم. و رفته بودم تو فکر. یه زن و مرد داشتند رد می شدند.

زنه به مرده گفت: ببین بی کاری چه بیدادی می کند! جوون مثل لنگه دیوار نشسته اینجا و داره گدایی می کنه!

مرده بهش گفت: از بس تنبله و تنه لش! بیا بریم ولش کن.

اما زنه اومد جلو و یه پنجاه تومنی انداخت جلوم. منم هیچی نگفتم و از جام تکون نخوردم. راستش اولش خجالت می کشیدم که مرده گفت: لباس تنش رو ببین از لباس دختر خودمون شیک تره!

زنه در حالی که دستش رو می کشید گفت: بیا بریم مرد تو که اینقدر خسیس نبودی! پنجاه تومن که مارو نکشته!

خلاصه دوتایی رفتن. اونا که رفتن سرم رو بلند کردم دیدم مثل گداها نشستم کنار خیابون و دستم هم کمی دراز شده جلو!

حساب کردم حالا که کاری ندارم دوستم هم معلوم نیست کی برگرده خونه. چطوره از وقت استفاده کنم؟!

دوسه تا صد تومنی از جیبم درآوردم و انداختم جلومو همونجوری نشستم. دستم رو هم بیشتر دراز کردم و سرمو گذاشتم روی اون یکی دستم و کف دستم رو گرفتم بالا! هرکی رد شد یه اسکناس برام انداخت. بیشتر پسرا برام پول می ریختن!

نزدیک سه ربع همونجا به همون حالت نشستم که دوستم هم رسید. بلند شدم . ازم پرسید چرا اینجا نشستم و این پولا چیه؟ جریان رو براش تعریف کردم و گفتم: عجب جای خوبیه اینجا! چقدر هم توش رفت و آمده! از فردا من همین ساعت میام و اینجا می شینم.

دوستم که باور نمی کرد گفت: برو گمشو! پاشو بریم تو.

گفتم: باشه بذار دخل امروزم رو جمع کنم.

خم شدم و تمام اسکناس هارو جمع کردم داشتم دسته می کردم که گفت: جون من راست می گی؟ یا داری چاخان می کنی؟

گفتم: به جون تو راست می گم صبر کن. (شروع کردم به شمردن). هزاروصد اینم هزارو سیصد اینم هزاروچهارصد. اینم هزاروچهارصدو پنجاه.

به ساعتم نگاه کردم و گفتم: ببین الان سه ربعه که اینجا نشستم هزاروچهارصدوپنجاه کاسبی کردم اما نه! سیصد تومنش مال خودمه.از جیب خودم درآوردم میشه هزارو صدو پنجاه

دوستم ماتش برده بود و باورش نمیشد.

گفتم: چرا اینطوری نگام می کنی؟

گفت: جدی اینجا نشستی و گدایی کردی؟

گفتم: می گم بجون تو! عجب خری هستی ها.

گفت: دختر تو خجالت نکشیدی؟ اگه یه آشنا رد می شد؟

گفتم: سرمو انداخته بودم پایین. صورتم معلوم نبود تازه من که گدایی نمی کردم. یعنی نه از کسی چیزی خواستم نه به کسی چیزی گفتم. حالا حالت نشستنم مثل گداها بود یا نه بماند! اینکه گدایی نیست.خب مردم ما مهربون و دل رحم ان. و زود واسه کمک کردن به همنوع داوطلب میشن. به من چه مربوطه؟

دوستم یکم دوروبرش رو نگاه کرد. رو پیشونیش دانه های درشت عرق نشسته بود. منم خیلی خونسرد پولهارو گذاشتم توی جیبم و گفتم: به جون تو اگه بابام بفهمه یه همچین جایی هست و یه همچین کاسبی ای میشه کرد از فردا حجره تو بازارشو می بنده و با مامانم میان می شینن اینجا!

دوستم هم خنده اش گرفته بود هم از خجالت داشت آب میشد.گفتم: نمی دونی پسرا که برام پول می ریختن انقدر چیزای قشنگ و بانمک بهم می گفتن که نگو.

دوستم گفت: مرده شور اون روت رو بشوره که چقدر پرروئی تو!

گفتم: یکی شون یه صد تومنی انداخت جلوم و بعد بهم گفت اگه سرت رو بلند کنی و بذاری من صورتت رو ببینم پونصد تومن دیگه بهت میدم! اگه اون پونصد تومنی یه رو می گرفتم الان دخلم شده بود هزارو ششصدوپنجاه.

در خونه رو باز کرد و دستمو گرفت و کشید توی خونه و گفت: آبرو برای من نذاشتی توی این محل به خدا!

یه نگاهی بهش کردم و گفتم: همچین حرف می زنی که هرکی نشناسدت فکر می کنه دختر امیر کویتی!

(خودمم خنده ام گرفته بود) فعلا که تعطیلیم و بیکار. اگه روزی سه ساعت بشینی همین پشت در خونتون و تکیه ات رو بدی به دیوار قول میدم سر یه ماه کلی پول گیرت میاد.به اندازه شهریه یه ترم دانشگاهت. هیچ کاری هم نداره خیلی راحته تازه می تونی همونطور که سرت رو انداختی پایین درسات رو هم مرور کنی.

دوستم گفت: وای وای وای! بخدا وقتی فکرشو می کنم تنم می لرزه! تو چطوری روت شد بشینی اینجا و گدایی کنی؟ اگه یه دفعه یکی تورو دیده باشه بره به بابات بگه چی؟

گفتم: هیچی بابام خیلی هم خوشحال میشه میگه دخترم دیگه روی پای خودش واستاده و داره واسه خودش کاسبی می کنه.

دوستم همونطور که داشت می خندید گفت: خدا مرگت بده!

دوتایی خندیدیم گفتم: خودمم باور نمی کردم اینقدر پررو باشم و بتونم گدایی بکنم. خب الحمدلله اگه یه روز این مدرک جقوق به دردم نخورد که نمی خوره شیکمم گشنه نمی مونه.

دوستم با خنده گفت: حالا این وقت روز اومده بودی اینجا چیکار؟

گفتم: اونقدر از این پولها ذوق زده شدم که یادم رفت واسه چی اومده بودم اینجا.

گفت: حالا فکر کن ببین واسه چی اومده بودی؟

یکم فکر کردم و گفتم: یه حساب سرانگشتی کردم و دیدم اگه هر روز بیام اینجا بشینم روزی هفت هشت ده هزار تومن در می آرما!

 دوستم گفت: خدا خفت کنه! بخدا یه روز با این شوخی هات کار دست خودت میدی ها! بالاخره یادت اومد واسه چی اومده بودی اینجا؟

گفتم: هرچی می خوام فکر این کاسبی رو از ذهنم بیرون کنم نمی شه وامونده اصلا یه دقیقه نمی ذاره به چیز دیگه فکر کنم!

دوباره دوتایی زدیم زیر خنده گفتم: چه ملت نوع پرور و رئوف و انسان دوستی داریم!چه مردم نجیبی داریم! یکی نیومد بگه آخه دختر تو با این سرووضع چرا نشستی گدایی می کنی؟

 

                                                           *****

من که بالاخره یادم نیومد واسه چی رفتم اونجا، با دوستم رفتیم توی حیاطشون و تا ظهر توپ بازی کردیم و خندیدیم. ظهر برگشتم خونه . توی راه کنار خیابون یه زن گدارو دیدم رفتم جلو و تمام پولهایی رو که گدایی کرده بودم دادم بهش زنه گفت: جوون خدا محتاجت نکنه!

بهش گفتم: نترس مادر! محتاج نمی شم دیگه خودم راهش رو یاد گرفتم !

 

 

·          دلیل نداره هرچیزی که در شیرینکده نوشته میشه به قلم نویسنده باشه. شیرین ادعای نویسندگی نداره!

 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 11:27

توی سیاست کشور ما یکی از شعارهایی که دولت مردان برای تبلیغات و نشون دادن خط مشی و اهدافشون به کار می برند تامین آزادی انسانها مخصوصا آزادی عقیده است.که اکثرا در حد همون شعار باقی می مونه.

 

منم با آزادی عقیده موافقم و جدیدا روشی پیدا کردم که رسیدن به آزادی رو از حد شعار خارج می کنه و 100 درصد به فعلیت می رسونه. با اینکه دامنه این فعلیت ممکنه از حد چهاردیواری خونه خودمون تجاوز نکنه اما برای خودش یه پیروزی بزرگه. مخصوصا از نظر متخصصان علوم اجتماعی در علم رفتار و ارتباط اجتماعی با دیگران.

 

خیلی ساده است! فقط کافیه در مقابل کسی که با نظرات و تصمیمات شما مخالفت می کنه چهره مظلومی به خود گرفته و این جمله رو تکرار کنید: چقدر من پپه هستم نه؟

 

این کشف بزرگ من وقتی بود که دیروز یکی از هزار تصمیمات خودم رو در جمع خانوادگی عنوان کردم و مثل همیشه باهاش مخالفت شد. هرچی گفتم بابا دلیلشو بگید چشم من قبول می کنم. جوابم فقط یک کلمه بود:نه

 

در همون لحظه بود که ابروهای من درهم رفت. دیگه صدای تلویزیونو نمی شنیدم دستم به طرف دهانم رفت و شروع به جویدن ناخنهای سوهان خورده ام کردم. چند لحظه بعد متوجه نگاههای نگرانی شدم که بهم خیره شده بود. چشم های من هم به اون نگاه خیره شد.

 

 شاید صاحب اون نگاه ها داشت به این فکر می کرد که با این مخالفت چه اثری در روح و روان لطیف من بوجود آورده و باید چی کار کنه تا من همه چیزو فراموش کنم!

 

اما من به چیز دیگری فکر می کردم. به اینکه از بین اون همه جمله تلنبار شده در مغزم  کدوم یک منو بیشتر به سوی هدفم یاری می کنه و در این شرایط موثر تره. و بلاخره معمای ذهنم حل شد و فورا از زبانم خارج شد.

 

چقدر من پپه هستم نه؟ و نگاه جواب داد: نه برای چی؟ و همین کلید همه آزادی های من بود. من دیروز تمام دلایل پپه بودن خودم رو به طور خلاصه شرح دادم. و از بین هزار تصمیم بی سرانجامم نمونه هایی ذکر کردم و نه تنها آزادی عقیده، بسیاری از آزادی های دیگر رو هم بدست آوردم.

 

میلاد خانوم فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بر همه دوست دارانش مبارک باد.

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 14:6

من هنوز جوانم، من هنوز می خوام که عشقبازی کنم. اما نه با هرکسی... و چه عشقی بالاتر از به خاطر او از هم گذشتن 

به تو، به عشق و ایمانت، به منو رها کردنت افتخار می کنم.

 

تمرین بازی عشق می کنم. با عشق از بهترینم محروم میشم. نفسم را هم با عشق طلب می کنم. نه خدایم را شرخر خود ساختم نه با او پز می دهم .

 

 هر شب یک صفحه قران برای عهدی که با عشقم بستم. دو صفحه برای آرامش کسانی که به من افتخار می کنند. و یک صفحه برای آنانکه هر هفته شکایتم را پیش خدا می برند، می خوانم.

 

اما من نه هر هفته و نه هر ماه و نه هر سال  از هیچکس شکایتی ندارم. همه کسانی که حقی به گردنشان دارم  بخشیدم. هر نمازم را با نیت آخرین می خوانم.

خودت یادم دادی که هر زمان بی قرار شدم آیت الکرسی بخوانم و این روزها آیت الکرسی زمزمه ام شده است.

 

گشتن و پیدا کردن نامه ای که توش از عشق برام نوشتی از بین اون همه نامه کار ساده ای نبود. امیدوارم این اجازه رو بهم بدی که اونو توی وبلاگم بنویسم تا هرکسی بخونه. می خوام همه بخونند.

متن نامه رو می تونید در ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 14:1

  

ببخشید که اینجوری نشستم.... ببخشید که بعضی اوقات دراز کشیدم.... ببخشید که راه میرم و باهاتون حرف می زنم... همیشه نخواستم شمارو انقدر پایین بیارم که باعث بشه احترامتون از بین بره.... و نخواستم انقدر بالاتون ببرم که دیگه دسترسی بهتون نداشته باشم.... برای من همیشه همونجا هستید... اونجایی که نگاهتون همیشه با منه و مراقب من هستید .... اونجایی که می تونید همه اعمال منو ببینید ... اگه خطایی داشتم با بزرگواری ببخشید و به کارهای خوبم لبخند بزنید... ملامتم نکنید که چند روزه فقط گریه می کنم... شما دیگه ملامتم نکنید... منو برای کارهایی که نکردم سرزنش نکنید... تنها شما هستید که حقیقت را با عدالت همراه می کنید....تنها شما هستید که از عمق عشق و محبتی که در قلب من هست با خبرید و منو تنها نمی گذارید.... ببخشید که انقدر بی تابم... ببخشید که انقدر بی صبرم... در عین بی قراری آرامش عجیبی دارم! قدرت شما وجودم رو احاطه کرده... به تن ضعیف و رنج دیده من قدرت می بخشه.... شما به تن ضعیف و رنجور من رحم کن... به قلب تنهای من رحم کن... بر من سخت نگیر... شمارو حس می کنم.... دست شمارو که روی صورت منه... با دو انگشت گونه من رو نوازش می کنید و با مهربانی به من می گید که گریه نکنم.... شما من رو ببخشید... ناامید نیستم چون به یاد دارم چطور من رو در سخت ترین شرایط زندگی یاری کردید و به اینجا رساندید... به یاد میارم وقتی که ناسپاس ترین بودم تنهام نگذاشتید و منو به آغوش خودتون بازگرداندید.... چطور با مهربانی منو بخشیدید و به چهره نادم من لبخند زدید... و چقدر منو دوست داشتید.... اعتقاد دارم که تنها اراده شما بر همه امور جاریه پس نگران آینده هم نیستم.... هیچ عقلی نگران اموری نیست که بدونه در دست کسیه که دوستش داره.... دلواپس کسی نیستم چون می دونم کسانم رو بیشتر از من دوست دارید... به بزرگیتون قسم منو ببخشید که انقدر گریه می کنم.... منو ببخشید که انقدر دلتنگم.... منو ببخشید که با وجود شما انقدر احساس تنهایی و بی همزبونی می کنم.... منو ببخشید که انقدر پرتوقعم.... منو ببخشید که انقدر زیاده خواهم.... به خاطر شما از خیلی چیزها و آدم ها گذشتم و به خاطر شما صبر می کنم.... اما زمانی که ظرفیتم به اتمام می رسه فراموشم نکنید... ازم خواستید تسلیم رضاتون باشم ازتون می خوام دلمو راضی کنید.... خودتون بهتر می دونید که چقدر دوستتون دارم.... خودتون بهتر می دونید که چه شرایطی دارم.... خودتون بهتر می دونید چه چیزایی رو که به جانم بسته بود به خاطر شما رها کردم و همه رو به شما سپردم.... تنها امیدم شمائید... شما که مایه آسایش و آرامش من هستید... دوستتون دارم.    

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: