* اختلال حواس ندارم. چون اصلا حواسی برام نمونده. نه کاری نه تفریحی... فقط درس .
*بالاخره امتحان اصول فقه رو دادم. اونقدر هم که فکر می کردم سخت نبود. سخت تر از اون تمرکز حواسه. به زور چند تا جمله از لابه لای آت و آشغال های ذهنم جمع می کنم و می نویسم.
*باید به عرض برسونم که توی شاهرود نباید درباره آب و هوا حرفی زد. من؟ من جرات ندارم پنجره اتاقمو باز بذارم؟!!!! اگه تا آخر هم باز باشه پرده اتاقم تکون نمی خوره. بالاخره بابا به این نتیجه رسید که بعد از 30 سال کولرو عوض کنه.
* بد شانسی بدتر اینه که سر امتحان همیشه یه جایی بیافتی که کانال کولر پشت سرت باشه.بعد از امتحان هم به طرف آب سرد کن حمله ور بشی و ببینی آب نداره... یا آبش انقدر شوره که تشنه تر می شی!!
*چرا باید به 8 سال پیش فکر کنم و افسوس بخورم که همه شعرا و داستانهایی که نوشته بودم رو سوزوندم؟ چرا از شعر متنفرم؟ چرا فکر می کنم که شعر کفره؟
* برکات قدوم رئیس جمهور محبوب به ما که رسید...« چشمها را باید شست جور دیگر باید دید»
* چقدر ذهنم پر و خالیه....

* وقتی بچه بودیم تابستون که می شد مامانم آب حوض خونمونو گرم می کرد تا منو داداشم آب تنی کنیم. ما هم لباسمونو می کندیم و می رفتیم تو آب و حسابی کیف می کردیم . انقدر کوچیک بودیم که مامانم همش مراقبمون بود که توی آب حوض خفه نشیم. این عکس منو برد به اون روزا...

