دیدی دختر... دیدی بهت گفتم.... چقدر اینو اونو برات مثال زدم....چقدر بهت گفتم اینا همش ظواهر امره....چقدر گفتم که همیشه شرایط یه جور نمی مونه.... نگفتم رها کن ...بهت گفتم خدا مهربونه... لطفش زیاده....خیلی دوستت داره.... گفتم به غمشم راضی باش... حالا هی برو کتاب گناهان کبیره رو بخون.... همون تو نوشته نامید شدن از درگاه خداوند از گناهان کبیره است.... حالا چی شده ؟... چرا همش لبخند میزنی؟... دیگه اخم نمی کنی؟.... غصه نمی خوری؟... شبا زود می خوابی و گریه نمی کنی؟.... توی دلت چی می گذره دختر ؟... داره زیر گوشت چی میگه؟.... یادته پریشب بهش چی گفتی؟...گفتی هر چی می کشم از دست تو ا.... شما که باهم قهر کردین... حالا من رو هم دیگه تحویل نمی گیرین....
نترس دختر.... همون که بهت غم داد شادی هم میده... دلت قرص ...مراقبت هست....!!
نمی فهمیدم چرا این دو تا دختر با هم سازگاری نداشتند؟ هر چه می کردم که با هم دوست باشند و مهربان نمی شد، اختلاف سلیقه بود یا شخصیت نمی دانم؟! سعی کردم خوبی های هر یک را پیش دیگری جلوه دهم، نشد... اخلاقشون با هم جور در نمی آمد به قول فرنگی ها مچ نبود.
فکر می کردم شیرین دختر بدیست، خواستم با زهرا یکی اش کنم. اخلاق بدش را به دور بریزم و.... چقدر من بی انصاف بودم. حتی شیرینکده اش را هم از او گرفتم و به زهرا دادم. وقتی دیدم زهرا هم درست مثل شیرین شد تازه فهمیدم بدی و خوبی در خودم بود نه در اسمی که یدک می کشیدم. این من بودم که گاهی خوب می شدم و گاهی بد و چقدر از اسامی ام توقع بی جا داشتم!!
چه فرقی می کند که شیرین باشم یا زهرا؟... مهم این است که چگونه باشم!
شیرینکده از اول هم برای شیرین بود و باید به او باز گردد....
قبلا گفته بودم که مشغول مطالعه کتاب های غیر درسی ام. یکی از این ها که یک کتاب روانشناسی است عنوان جالبی داره «لطفا گوسفند نباشید!»
در واقع مجموعه ای از سخنان دانشمندان، فیلسوفان و روانشناسان جهان در این کتاب گردآوری شده.
اما نکته ای که می خوام بگم ارقامی است که در این کتاب برای خودآگاهی ما به چاپ رسیده و بعد از آن در مورد بانک زمان صحبت کرده است.
من اول حکایت بانک زمان را می نویسم و بعد ارقام را ذکر می کنم.
حکایت بانک زمان
تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می شود.
در این صورت شما چه خواهید کرد؟
البته سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!
هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم، حساب بانکی زمان!هر روز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد. هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.
حتما به ارزش زمانی که در اختیار شماست واقف بودید و حالا ارقام. به خوبی می دونیدکه ارقام هیچ وقت دروغ نمی گن. پس نگاهی به ارقام بیندازید تا ببینید ساعات و روزهای عمر خود را چگونه تلف می کنید. در ضمن ارقام تقریبی است و توسط یک پزشک متخصص مشاور تهیه شده.
کارکردن :
یک انسان در طول روز به طور نسبی 10 ساعت کار می کند. اعم از تحصیل،اداره یا خانه داری.
یک روز= 10 ساعت
یک سال= 3650ساعت
60سال=219000ساعت= 9125شبانه روز= 304 ماه= 25سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود 25 سال به طور شبانه روزی به کار کردن اشتغال داشته اید!
خوابیدن :
یک روز=8ساعت
یک سال= 2920ساعت
60سال= 175200ساعت= 7300شبانه روز= 243ماه= 20 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود 20 سال به طور شبانه روز در حالت افقی! یهنی خواب تشریف داشته اید!
نکته:این آمار کسانی است که وقتی بیدار می شوند واقعا بیدارند، بماند آنهایی که در حالت بیداری هم در خواب غفلت هستند!
غذاخوردن :
یک روز=1ساعت
یک سال= 365ساعت
60سال= 21900ساعت= 912شبانه روز= 30ماه= 5/2 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود 5/2 سال به طور شبانه روزی در حالت غذا خوردن به سر برده اید!
آبریزگاه (دستشویی):
یک روز= 30 دقیقه
یک سال= 10950دقیقه= 182 ساعت
60 سال= 10920ساعت= 455 شبانه روز= 15 ماه= 5/1 سال
یعنی شما در طول 60 سال عمر خود در آن حالت جالب! در دستشویی بسر برده اید!
اکنون از خود سوال کنید:
در طول عمر خود چند ساعت به مطالعه یا تفکر پرداخته اید؟!
آیا عمر شما حاصل دیگری جز تولیدات فوق داشته است؟!
یک بار دیگر این ارقام را بخوانید!
اگر از ته دل خندیدی یا گریه کردید، به خود امیدوار باشی!
ولی اگر ........؟!
من که نه خندیدم و نه گریه کردم. فقط به فکر فرو رفتم!
باید تخیل کنیم که در مه راه می رویم، در مه ای بسیار فشرده و سپید.تمام عمر در مه،در کنار هم، من و تو، مه را می پیماییم.آرام و به زمزمه با هم سخن می گوییم.در یک مه نوردی طولانی هیچ چیز به وضوح کامل نخواهد رسید.بگذار خشخاش شقایق تیغ نخورده بماند.
مه اگر آنطور که من تخیل می کنم باشد دیگر از نگاه های چرکین ،قلب های کدر و رفتارهایی که آنها را رذیلانه می نامیم گله مند نخواهیم شد.
برای شادمانه و پر زیستن در عصر بی اعتقادی روح، در مه زیستن ضرورت است.
گمان می کردم وقتی از مشغله درس و امتحان رهابشم هر روز مطلب می نویسم، اما بعد از امتحان سکوت گریبانگیرم شد. محرم ،عزاداری وعاشورا فرصتی بود تا سکوت را ادامه بدم و فقط یاد بگیرم. تنها برنامه ای را که اجرا کردم کتاب خواندن بود. چند کتاب مانده بود که خواندنشان به بعد از امتحان موکول شده بود.
دلم برای اون برف هایی که وسط امتحانات بارید و آب شد و من نتونستم مثل هر سال بازی کنم تنگ شده. حیفاین حیاط برفی نبود!!
بیچاره ما هی هام.گاهی فراموش می کردم حتی بهشون غذا بدم. از ظاهرآکواریومم مشخصه که چقدر بهشون رسیدم. آخرین بار که آمارشونو گرفتم نزدیک 200 تا ماهی داشتم حالا واقعا نمی دونم چند تا هستند؟!
آه ، چقدر دلم غریبه، شدم یک عاشقانه آرام!

