ساعت 30/10 دقیقه صبح .... محوطه دانشگاه .... سه تایی روی نیمکت نشستیم.... پشت به بوته ها و رو به جاده.... من وسط نشستم و پشتی نیمکت تکیه دادم.... به زمین خیره شدم.... یکم هم اخم کردم....سعی دارم به مسئله مهمی فکر کنم!.... اون دوتا برای اینکه را حت با هم حرف بزنند هر دو خم شدند.... سمیرا داره یه قصه عاشقونه تعریف می کنه.... جریان مربوط به یه پسر اهوازی با یه دختر تهرانیه که هر دو فامیلشون هستند.... اما من اصلا گوش نمی دم.... گاهی وسطش ازم می خوان که بگم چرا اون پسر این کارو کرد؟!.... . یا دختره الان باید چی کار کنه؟!.... من هم به رسم بزرگتر بودنم سعی می کنم با جوابم قانعشون کنم.....سه تا از پسرای کلاس روبروی ما پشت بوته ها هستن.... به نظر مشکوکند... برام مهم نیست چی کار می کنند.... رومو بر می گردونم.... به میدون نیمه ساز محوطه دانشگاه خیره می شم.... چقدر دوست دارم وسط اون میدون یه حوض با چند تا فواره بسازند....
قصه سمیرا هنوز تموم نشده.....40دقیقه از کلاس حقوق جزا گذشته ولی هنوز استاد نیومده....بچه ها همه واسه خودشون می گردند.... وااااایییییی چقدر فکرم پراکنده و مشوشه....مثلا قرار بود به مسئله مهمی فکر کنم!!!
شب ساعت 12.... اتاقم.... چرا خوابم نمی بره؟....فردا دوباره باید برم دانشگاه.... نمی تونم به پست آخر فکر نکنم .... نه اینجوری نمی شه... باید یه دفعه برم سر اصل مطلب....
دارم می رم.... نمی دونم چه مدت؟.... یک هفته؟ دو هفته؟... یک ماه؟دوماه؟.... نمی دونم!... اما یه روز دوباره بر می گردم..... حتما بر می گردم.... دلم تنگه....برای شیرینکده و دوستاش.... می ترسم... از اینکه وقتی بر گردم دیگه دوستای شیرینکده نباشند.... فقط می تونم دعا کنم که وقتی برگشتم بازم دوستام دورم باشند....شما هم برای من دعا کنید....منتظرم بمونید!!!
خدانگهدار
یه ظهر سرد پاییزی....یه مبل....روبروم دوتا پنجره بزرگ از نیم متری زمین تا سقف....نمای بزرگی از حیاط .....پر از درخت.....درختانی با برگ های سبز و زرد و قهوه ای .... وسطش یه حوض آبی و یه بچه گربه سیاه نشسته لب حوض .... نگاه حریصانش به ماهی های قرمز کوچولو .... بالای سرش خرمالوهای درشت نارنجی آویزون....
یه لحظه فکر کردم:
اگه یه خرمالوی درشت بیافته، درست بخوره فرق سر گربه ، گربه بیافته توی آب![]()
واااااایییییی !!! چه آب سردی! بیچاره گربه
چه زود از فکرم پشیمون شدم!
آفتاب تا وسط سالن روی فرش دست بافت نشسته.... چه آفتاب سردی!!!
چه چاه بزرگ و سردی!! چقدر همه جا تاریکه.... خورشید هم رفته....
در سراشیبی بودم.....چه وقیحانه خودم را به اعماق هل دادم!!!
حالا نشستم.... به مردن خودم نگاه می کنم.....
سکوت سنگین چاه گوشهایم را کر کرده.... تاریکی اش چشم هایم را کور.....
چیزی به آخر نرسیده.... به آخر همه چیز ... به پایان من.... به پایان شیرینکده..... به رفتن... به نبودن.... به انتهای مردن.... به ترک همه چیز.... به ترک همه کس.... تن سپردن به ظلمت چاه.....
تن سپردن به ظلمت چاه! چه بیهوده نابود شدم!!!!!
نی نی کوچولو زمستون
شال و کلاه می پوشه
کلاه قرمز اون
عکس یه جوجه روشه
یه روز که با مامانش
رفته بودند خیابون
سرخ شده بود دماغش
تو سرمای زمستون
نی نی به مامانش گفت
مامانی هوا چه سرده
خوش به حالش یکی هست
که هیچی یخ نکرده
مامانی گفت اون کیه؟
نی نی کوچولوی نازم
نی نی کوچولو جواب داد:
جوجه رو کلاهم
علیرضا دهقانیان
آب زنید راه را
هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را
بوی بهار می رسد...
این روزها این سرود مکرر از شبکه 6 (شبکه سمنان) پخش می شه و در دلهای هم استانی ها شور و حال عجیبی ایجاد می کنه. بزرگترها یاد ایام انقلاب و ورود امام عزیز(ره) به میهن می افتند. من که اونموقع نبودم اما در تلویزیون بارها اشتیاق و علاقه مردم آن زمان رو دیدم. مخصوصا اون گل های میخک صف کشیده وسط خیابون، یادتونه که؟
و حالا حضور سبزی دوباره، تداعی کننده همون خاطرات.
شهر من و استان من این روزها به انتظار عزیزترین روی زمین، رهبر مسلمین و نائب آقا امام زمان(عج) نشسته.
میدانها و خیابانها از عکسهاو پوستر ها و چراغانی تزیین شده ، راه منتهی به ورزشگاه و محل عبور رهبر از همین حالا بسته شده است.
به برکت حضور عطرآگین آقا خیابون هامون هم خط کشی دوباره شده.
آقا همه ی ما منتظریم. زودتر بیا
در این نامه آنقدر سخن نهفته و آشکار است که من نیازی به مقدمه چینی نمی بینم. پیش از این نیز بارها اینگونه مطالب در روزنامه ها و سایتهای گوناگون منتشر شده ولی آنهایی که باید، هنوز خود را به خواب می زنند و گوشها را کر و چشم هارا لال می کنند!
تا کی؟ انتهای این کوچه ی علی چپ کجاست؟ تا کی باید ما زنان و دختران به ارزان فروشی گنج هایمان اکتفا کنیم؟تا کجا می خواهیم خود را پست و بی ارزش کنیم؟ بیاییم با خواندن این نامه کمی بیاندیشیم...
تقدیم به خواهر مسلمانم
موضوع حمله اسرائیل به لبنان مورد توجه خانواده های آمریکایی قرار گرفته و درباره آن بحث می کنند.
من به چشم خود تجاوز صهیونیست ها به لبنان را دیدم. اما چیزهای دیگری هم دیدم: من، تو(زن لبنانی)را دیدم، که به همراه فرزندان خود برای زندگی تلاش می کنی. لباسهای ساده شما را که در عین سادگی نشان دهنده حجاب و حیا و عفت شماست قابل مشاهده بود. زیبایی شما برای من نمایان بوده ،اما نه فقط زیبایی ظاهری، که زیبایی درونیتان را می دیدم! با دیدن شما یک احساس قوی به من دست داد. احساس رشک به شما!
.....
متاسفم که نمی توانم به این مردم کمک کنم اما قدرت، زیبایی، نجابت و مهمتر از همه خوشحالی شما را تحسین می کنم.آری این قدرت ایمان شماست که باعث شده تا در زیر بمباران بی امان صهیونیستها از ما زنان آمریکایی شاداب تر باشید! چرا که شما هنوز با طبیعت زنانه خود زندگی می کنید.
.....
ما هدف حملات مهماتی قرار گرفتیم که آغشته به فساد اخلاقی بودند. آنها اخلاق و عفت ما را نشانه رفته بودند، اما این حمله بسیار نامحسوس بود! صهیونیست ها به ما از هالیوود حمله کردند. اما نه با هواپیماهای جنگنده و یا تانک های دست ساخته ی خودمان، بلکه با رسانه ها و مطبوعات و سینما.
.....
خواهش می کنم زهر آنها را نخورید. چون این زهر پادزهری ندارد.یکبار اگر آن را خوردید ، گرچه ممکن است التیام پیدا کنید اما شما دیگر آن آدم سابق نیستید. پس هر چه می توانید از آن دوری کنید.
آنها سعی خواهند کرد شما را از طریق برنامه های تلویزیونی و ویدئویی اغوا کنند. در ظاهر ما زنان آمریکایی را خوشبخت و خرسند نشان خواهند داد، که از پوشیدن لباسهایی همچون زنان فاحشه و نداشتن خانواده و.... به خود می بالیم. اما باور کنید بیشتر ما از این نوع زندگی ناخرسندیم. میلیونها نفر از ما مصرف کنندگان دائمی داروهای ضدافسردگی هستیم. از شغلهایمان متنفریم.شبها به روی مردانی که به ما اظهار علاقه کرده و پس از بهره بردن حریصانه مارا به حال خود رها می کنند ، فریاد می کشیم .اما آنها هیچ اهمییتی به ما نمی دهند .
......
صهیونیستها می خواهند خانواده های شما را از هم بپاشند و شما را به داشتن فرزندان کمتر متقاعد کنند. آنها خانواده را به عنوان بردگی، مادری را به عنوان اسباب مصیبت و آفت، پاکی و نجابت را به عنوان عقب ماندگی و .... معرفی می کنند.
......
من شما را همچون گوهرهای گرانبها، طلاهای خالص یا مرواریدهای ارزشمند می نگرم که در کتاب مقدس از آنها سخن رفته است. همه زنان مرواریدهای ارزشمند هستند .
......
مدلهای طراحی شده در گنداب غرب را به شما القا می کنند و می گویند با ارزش ترین دارایی شما جنسیت و تمابلات جنسی شماست. اما پوشش شما و حجاب شما در واقع مهیج تر از هر گونه مدل غربی است، چرا که این پوشش شما را به طور معماگونه پشت چادر نگه داشته است و از طرف دیگر نشان دهنده عزت نفس و اعتماد به نفس شماست.
......
من می بینم که متاسفانه برخی از زنان مسلمان سعی می کنند در پوشش خود مثل غربی ها باشند . حتی هنگامی که چادر می پوشند مقداری از موهای خود را بیرون می گذارند!چرا از زنانی تقلید می کنید که نسبت به از دست دادن فضیلت و عفتشان پشیمان شده اند؟! و یا به زودی پشیمان خواهند شد ، زنانی که عفتشان از دست رفته و دیگر باز نمی گردد.
......
ما زنان صرف نظر از نژاد و ملیت و دینمان یکی هستیم. هرجای دنیا که باشیم، تفاوتی نمی کند. ما عشق می ورزیم و در این راه همه تلاش خود را انجام می دهیم. فرزندان خود را بزرگ می کنیم و آسودگی مردانی را که مارا دوست داشته باشند در خانه فراهم می کنیم. اما ما زنان آمریکایی در این باور که با داشتن شغل و خانه ای برای خودمان که در آن به تنهایی زندگی کنیم و با آزادی تمام عشقمان را به هر کسی که خواستیم ابراز کنیم فریب خوردیم. این آزادی و آن عشق نیست. تنها در سایه بهشت زناشویی امن ، می توان با آسودگی خاطر عشق ورزید. به کمتر از آن راضی نشوید. در غیر این صورت فریب خورده و تنها رها خواهید شد.
......
ما زنان آمریکایی را شستشوی مغزی داده اند تا در مورد زنان مسلمان به عنوان زنانی بیاندیشیم که مظلوم و ستم دیده اند! اما در واقع آنکه مظلوم شده ما زنان آمریکایی هستیم. بردگانی هستیم که ارزشمان تنزل یافته با تمام تلاش به دنبال مردانی هستیم که مارا دوست داشته باشند. اما بی فایده است.
......
خواهش می کنم مارا تحقیر نکنید و در مورد ما مثل کسانی نیندیشید که این شیوه زندگی را دوست داریم اما تقصیر ما نیست.
......
ما زنان غربی راه زندگی را گم کرده ایم. ما به شما زنان مسلمان نیاز داریم که در زندگی شما را الگوی خود سازیم. چون ما به هر حال زندگی را باختیم. عفت و پاکدامنی خود را با چنگ و دندان حفظ کنید و آن را قدر بدانید.
جونا فرانسیس ، یک زن مسیحی ، آگوست 2006
http://joannafrancis.wordpress.com
ما نگوئیم بدو میل به ناحق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش وتوانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه بحرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که براین بحرمعلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گوتو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور بحق گفت جدل با سخن حق نکنیم
.....
این هم برای برادر عزیزم نبی بهرامی
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
هر گنج سعادت که خدا داد بحافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
در تنها ترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت
ای خدا!! کاری بکن
در تنها ترین تنهایی اش تنها کسش تنهای تنهایش نگذارد
.....
مصلحت آن است که نباشم....
فال حافظ گرفتم
چه جواب زیبایی....
ناگاه دلم سخت گرفت
و یادم افتاد
حافظ هیچ کس را ناامید نمی کند




