بحث موبایل و گوشی های همراه ،آنتن دهی و امکانات و قیمتش چند روزیه که توی خونه ما به راه افتاده.آخه پولدارامون سیم کارت جدید گرفتند و مترصد خرید گوشی.
این خواهر وسطیه ما هم (تقریبا می شه خواهر سومی) عقاید خیلی محکمی داره و یه جورایی حلال و حرامش مشخصه (یه جورایی هم زیادی)
قضیه از این قراره که یه روز یه نامه از وزارت کار به ادارشون پست می شه با این مضمون:
به دلیل اینکه شرکت نوکیا اعلام کرده است که مقداری از عایداتش به
اسرائیل برای سرکوب حزب الله لبنان واگذار می گردد لذا کارمندان
دولت حق خرید و استفاده از محصولات این شرکت را ندارند.
البته این نامه کاملا یک نامه اداری و با امضا مسئول مربوطه و آرم وزارت کار است و هیچ تردیدی در صحت آن نیست.
اما از پشت صحنه ها چه کسی باخبره؟
بعضی ها می گن که بعضیییییییی از شرکت ها برای بالا بردن فروش محصولات خودشون دست به شایعه پراکنی زدند و....
اصلا اگه یکم فکر کنیم می بینیم به فرض که این خبر درست باشه و نوکیا اعلام کرده باشه چقدر ضرر می کنه؟ و چه کسانی از خرید گوشی های نوکیا امتنا می کنند؟ جز عده قلیلی در ایران و چند کشور مسلمان دیگر....
همین اطرافیان خود ما، چند نفر از اونها حتی یک درصد احتمال می دن که این خبر صحت داره و از خرید نوکیا صرف نظر می کنند؟
شنیدم یکی از پسرا گفته بود که یه مقدار پول به عنوان رد مظالم می دیم و می خریم. آیا واقعا همه ما معنی رد مظالم رو می دونیم؟!
از اون طرف کشورهایی هستند که آمار خرید نوکیا به خاطر انتشار همین خبر بین مردمشون افزایش پیدا می کنه. و مردم ما اینجا با مردم اون کشورها چه تفاوتی دارند؟
جز اینکه سر خودشون و عده ای مثل خودشون رو با بازی گرفتن مسائل شرعی کلاه بذارند!!!!!!
خلاصه
خواهر وسطی فعلا به خاطر اینکه یه گوشی بدون سیم کارت(نوکیا)در منزل داشتیم از خرید گوشی صرف نظر کرد و خواهر اولی به سفارش دوست و آشنا یک عدد گوشی k750 سونی اریکسون تهیه فرمود. اینم تبلیغی شد برای سونی اریکسوناللهم العن قتلت امیرالمومنین علی علیه السلام
ذکر هر روز و هر شب مومن در این شبها ، شبهایی که می گویند خیلی عزیز است. شب قدر، شب رقم خوردن تقدیر، از تولد و مرگ تا شادی و غم، از ثروت و فقر تا شکست و پیروزی ، شب احیا، بابا چی می گفت؟ شب زنده داری؟
با خودم گفتم من مدتهاست شب زنده دارم اما این کجا و آن کجا؟
گفتم: شب قدر پارسال یادته که چی از خدا خواستیم؟
گفت: آره، خواستیم که آدم بشیم.
گفتم: شدیم؟
گفت: آدم بشو نیستیم.
گفتم: دیگه چی خواستیم؟
گفت: خواستیم که تنها نباشیم.
گفتم: خوب،چی شد؟
گفت: تنهاتر شدیم.
گفتم: پس درسم چی؟
لبخند زد. نگاهی به کتابهای چیده شده کنار بستر خوابم انداخت و گفت: این تنها چیزیه که برات مونده.
دست بردم و کتاب حقوق جزامو برداشتم ، تالیف دکتر رضا نوربها... ورق زدم. آه!!! خدایا! من چقدر عاشق حقوقم!
بهم گفت: می دونی امسال باید چی بخوای؟
با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:چی؟
گفت: باید از خدا بخوای که همین طور عاشق بمونی.
گفتم: اگه نمونم چی؟
فقط یک کلمه گفت: شکست.
نه، تحمل شکست دیگه ای رو ندارم. تحمل از دست دادن آخرین امیدمو ندارم.شاید برای همینه که تا نیمه شب مثل جغد بیدار می مونم و می خونم. کی بود می گفت من جغدم؟ بگذریم که خودشم یه جورایی جغده.
گفتم: می ترسم از دستش بدم.
گفت: نداری که از دست بدی.
سرمو پایین انداختم و اخم کردم.
گفت: امشب، شب خواستنه، قانع نباش و بخواه.
گفتم: گوش نمی ده.
گفت: ناسپاسی نکن. اون ارحم الراحمینه... همونی که تو هیچ وقت نفهمیدیش.چرا؟
گفتم: چون من آدم نیستم.
گفت: اون تورو آدم آفریده.
گفتم: از اسب آدمیت افتادم.
گفت: از اصل که نیافتادی.
از خواب پریدم. نیم شبه، بلند شدم و برق اتاقو خاموش کردم و دوباره دراز کشیدم ، بابا هنوز نیومده!
یه نفس عمیق ... و بعد...
خدایا! دیگه امیدی به خودم ندارم . پروردگارم! از من ناامید نشو! می خوام آدم بشم.
اهل شاهرودم /روزگارم بد نیست/تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی/مادری دارم بهتر از برگ درخت/دوستانی بهتر از آب روان/و خدایی که دراین نزدیکی است
هفته ای دو روز باید از شاهرود عزیزم دور باشم.نزدیک غروب وقتی از توی جاده اولین آثار شاهرود یعنی همون درختهای کاج شهرک صنعتی،بعد مزار اهل قبور که نزدیکترین عزیزانم را در خودش جای داده و بعد پلیس راه ،دانشگاه آزاد،ترمینال،دانشگاه صنعتی و بالاخره شهر زیبای من خودشون رو نمایان می کنند آرامش عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیره! شاهرود با همه خیابان هاش، با کوچه هاش، با مردمش و اون لهجه ی قشنگشون،
خونمون همه منو صدا می زنند و تنها اینجاست که منو می خواد.
لهجه شاهرودی لهجه سخت و عجیبیه! و کمتر کسی با این لهجه صحبت می کنه. متاسفانه اکثر کسانی که با این لهجه صحبت می کنند و در این امر مهارت دارند مادربزرگ ها و پدر بزرگهای ما هستند، در این یک مورد من اصلا شانس نیاوردم چون حتی مادر بزرگ و پدر بزرگ من هم شاهرودی صحبت نمی کنند. دیشب داشتم هفته نامه ی شاهوار را می خوندم که این گفتگو به لهجه شاهرودی نظرم را جلب کرد.می نویسم تا ببینید شاهرود چه لهجه ای داره...
فکر می کنم بهتر باشه اول لغت نامه ی این گفتگو رو بنویسم تا بفهمید و بخوانید!
لغت نامه
هنگم = می گم اِنقِذِه = انقدر
دِن وندِن = می بندند کاچه = پرحرف(شرمنده فحش بید
)
چشیه = چیه همِنتو = همینطور
هیشکی = هیچ کس هننگه = نمی گه
هابیه = شده نبیه = نیست
برار = برادر هزه = خودم هم نمی دونم یعنی چی؟![]()
هنکُنی= می کنی غارواچوکول= کسی که زیاد در کار دیگران جستجو می کنه (آدم فضول)
نیه = نیست اَره = آره ، بله
چنقذه = چقدر دِگه = دیگه
مین = میان هِنِمبله= نمی گذارد
بل = بگذار هُخوان = می خواهند
بِگِتیم= گرفتیم چره = چرا
بگی = بگیر
دروغ یا تبلیغات؟
_ هِنگُم چره بعضی ها اِنقِذه خالی دِن وندِن؟
_ یارو کاچه منظورت چشیه؟ کی خالی دن ونده؟
_ همه...
_اوه یارو مواظب حرف زدنت باش شفاف سازی کن. منظورت از همه چشیه؟
_بعضی از کاسبا،کارمندا،مدیرا،تاجرا،راننده ها،کارگرا همِنتو بگی برو تا آخر. هیشکی هِننگه ماست من ترشه.
_ چشی هابیه حالا؟
_ جدی هِنگُم. یکی نبیه به اینا بگه آخه برار من مگه دروغ گفتن هزه که تو انقده از جنس خودت، کار خودت، مال خودت یعریف هُنکُنی؟
_ یارو غارواچوکول اینکه اسمش دروغ نیه این تبلیغاته خب بعضی وقتا لازومه آدم یک کمی از خودش تعریف کنه.
_یک کمی اَره ولی دِگه چنقذه بعضی از ما مین تعریف از خود ما غرق هابیم.
_ منکه هنگم هیچی به اندازه صداقت و راستی در مردم تاثیر هنمبله.
_راست هنگی به خدا، بل دیگرون هر چی هُخوان از کارشون مالشون اداره شون تعریف کنن ولی ما تصمیم بگتیم راست باشیم هرجا که هستیم با عملوما یا کاروما.
_آی خب گفتی یاروهه به قول شاعر که هنگه دو صد گفته نیم کردار نیست.




اینم چند تا عکس از محیط ویلایی که هر سال می ریم
دلتون بسوزه![]()
![]()
نه به خاطر دلتنگی هام
به خاطر بینی قرمز و لرزش صدای مامان
به خاطر اشک پنهون و دل شکسته اش
بهش گفتم: نگران نباش، من صبرم زیاده
به امید اینکه شاید آروم بشه...
*****
خیلی ازت رنجیده خاطرم
چون سختی هامو نادیده گرفتی
چند روز پیش داشتم فیلم آتش بس را نگاه می کردم. راستش من بی نهایت به تماشای فیلم علاقه دارم اما هرگز از فیلم های ایرانی خوشم نیومده.
ولی وقتی یک نفر به زور یه فیلم برات رایت کنه و بده دستت مجبور می شی ببینی.
این فیلم هیچی که نداشت اما نکات روانشناسی جالبی داشت. من همیشه به روان شناسی خودم خیلی اهمیت می دادم و دوست داشتم بدونم چه طور آدمی(موجودی) هستم. بعدها این حدیث را از حضرت علی علیه السلام خواندم که می فرمایند: معرفه النفس انفع المعارف ( خویشتن شناسی سودمند ترین دانشهاست)
از هیچ تست و یا نکته روانشناسی نمی گذشتم و همه را روی خودم امتحان می کردم. شاید به همین دلیل بود که تا چند ماه به کنکور دوست داشتم در این رشته تحصیل کنم. چه کنیم که سرنوشت جور دیگری رقم زد...
اون آقای روانشناس در فیلم آتش بس از کودکهای درون شخصیت انسانها حرف می زد و می گفت که باید آنها را شناخت و دوستشان داشت. من چون همیشه به این مورد توجه داشتم کودک درونم را کم و بیش می شناختم . بعد از تماشای فیلم تصمیم گرفتم که مثل فیلم عمل کنم.
من می دونستم که درون من کودکی سه،چهار ساله هست بنام احساس. حتی نیازهاشو می شناختم اما هیچ وقت به این طفل بیچاره اهمیت نمی دادم. تنهاش می ذاشتم تا هر طور که دوست داره عمل کنه.
لحظه اشتی من و احساسم با اشک و آه همراه بود. من از طفل پاکم خواستم که منو به خاطر کوتاهی ام و به خاطر براورده نکردن نیازهاش و سرکوب عشق پاکش ببخشه. ازش خواستم که دیگه احساس تنهایی نکنه و روی من و برادرش منطق حساب باز کنه. و دخترم منو بخشید.
دخترم احساس تشنه محبته،عاشق عشقه،و همیشه نیازمند یک آغوش گرم و مهربان.
عشق دخترم و عشق به دخترم سراسر وجود منو دربرگرفته و در رگهام جاری شده است . در این روزهای مبارک احساس می کنم ماورایی شدم و هیچ زمانی به پاکی این روزها نبودم.

