تبليغاتX
شیرینکده


تا وقتی که مسائل را پیچیده نکنم و شروع به تفسیر نکنم از خودم راضی ام. مشکل همه ما آدمها همین است اگر فکر نکنیم همه چیز روبراه است و زندگی روال عادی خودش را طی می کند.برای زندگی کردن نشستن و فکر کردن لازم نیست باید ایستاد و حرکت کرد. ساده گرفت و جلو رفت.

برای همین است که الان هستم و می توانم حرف بزنم... باید به یک چیز اعتقاد داشت و به خاطرش جلو رفت. به این دلیل بود که به یک دوست می گفتم که طرفداران موسوی را دوست دارم.البته فقط آنهایی که معتقد بودند. گرچه راهشان را نمی پسندم اما چون به عقاید خود ایمان دارند و معتقدند دوستشان دارم.فقط به همین یک دلیل...

 

هرچه خودم را از انتخابات و مباحث پیرامون آن جدا و دور می کنم باز من را به سوی خودش می کشد... انتخابات ریاست جمهوری امسال با امتحانات آخر ترم ما مصادف شد و بر عکس دانشگاهها و مراکز علمی دیگر امتحانات به تعویق نیافتاد ... محیط دانشجویی و بخصوص گروه دانشجویی داغ ما هم از انتخابات دور نبود... البته بیشتر سعی می کردیم که انتخابات در حاشیه باشد و بیشتر به درس و بحث بپردازیم...و این باعث حرکات خاصی می شد که بچه ها از خودشان نشان می دادند و من گاهی با لبخند فقط نگاهشان می کردم  سردبیر محترم فقط درس می خواند و من کلمه ای از سیاست از او نشنیدم در صورتی که اگر امتحانی وجود نداشت یکسره مخ آدم را... بله.

چون علاقه ای به ارتباط با مدیر مسئول محترم تر ندارم و وقتی طرف گفتگویم قرار میگیرد به طرز کاملا واضح و روشن بی ادبانه، به نقطه ای دیگر نگاه می کنم تا بفهمد نمی خواهم بااو حرف بزنم اطلاعی از ایشان ندارم و احتمالا تمام مباحث ایشان با چشم سبز تیره پوش بوده و چشم سبز همیشه زحمت اظهار و انتقال نظریات ایشان را به بقیه بچه ها می کشند.

اما چشم سبز تیره پوش مرا در این دوره امتحانی بیشتر از همیشه شگفت زده کرد رفتار و حرکات متناقض او باعث تفریح و سرگرمی ما شد...اولین نکته تغییر ناگهانی ظاهر او بود آنقدر که تصمیم گرفته بودم دیگر به او چشم سبز تیره پوش نگویم که خوشبختانه این تغییر دوامی نیافت به چشم عسلی گفته بودم اگر تا آخر امتحانات با این سرو وضع به دانشگاه بیاید باید برایش نگران بود... هر وقت از انتخابات و سیاست بحث میشد جمله قصار خودش رو تکرار می کرد که انتخابات ما امتحانات ماست... چون او را شناخته ام می دانستم که سرش درد می کند برای یک بحث انتخاباتی داغ اما چشم سبز نمی تواند ببیند که یک دختر در بحث کردن از او پیشی بگیرد و برتر باشد... همیشه او باید نطق کند و دیگران حتما باید قانع بشوند همیشه او باید یاد بدهد... خدا من را ببخشد این روزها همش پشت سر بهش می خندم مخصوصا وقتی به یاد اون روزی می افتم که توی جلسه می خواست بگوید  که از جای جای موضوع مورد بحث اطلاعات کامل دارد و یک سوتی بزرگ داد منو چشم عسلی تا آخر جلسه بهش خندیدیم و هنوز وقتی به یاد اون روز می افتیم کلی می خندیم...

بعد از یک فداکاری بزرگ به خاطر یکی از دروس مشکل من و کمک های قبل از امتحاناتش یک دفعه دوباره تغییر کرد. گاهی که مسئله ای بود که نیاز به توضیح بیشتر داشت همیشه چشم سبز قبل از امتحان یک دور آن را برای من توضیح می داد و من با اینکه خودم بلد بودم مثل یک شاگرد خوب سر کلاسش می نشستم چون می دانستم دوست دارد یاد بدهد. اما یکدفعه تغییر کرد در واقع از من فرار می کرد. در این باره به چشم عسلی چیزی نگفتم حتی نخواستم به این تغییر رفتار ناگهانی فکر بکنم گاهی از خودم حرصم میگیرد به خاطر اینکه انقدر بی وجدانم و اصلا برایم مهم نیست که یک آدم در این مدت کوتاه انقدر تغییر و تحول از خودش نشان بدهد.شاید هم فکر کردم به من مربوط نیست... به یک سیب زمینی بی عار تبدیل شدم.

نمره ها رضایت بخش بود... بی صبرانه منتظر تشکیل اولین جلسه نشریه بعد از امتحانات هستم و شروع ترم تابستان... تحمل این همه استراحت را ندارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 23:59  توسط زهرا  | 


بغی

 
تعریف: بغی در لغت به معنی طلب توام با تجاوز از حد و ظلم وستم است و مجرد طلب چیزی را نیز بغی گویند و اهل بغی کسانی هستند که بر ضد مصالح عمومی و کلی کشور و نظام اسلامی قیام می کنند و در عرف شرع به کسانی گفته می شود که از اطاعت امام عادل خارج می شوند.

 وان طائفتانِ من المومنینَ اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بَغَت احدیهما علی الاخری فقاتِلوا التی تبغی حتی تفی ء الی امر الله (حجرات/9)

هرکجا تجاوز وستمی باشد وجوب جنگ یا قتال و جواز آن تشریع شده است خواه این تجاوز از گروهی به گروه دیگر باشد خواه از دولتی بر دولت دیگر از دول اسلامی یا از گروهی بر امام عادل و احیانا بر امام جائر. همه اینها بغی است. حتی اگر دونفر باهم پیکار کنند و یکی از آنان متجاوز باشد به حکم آیه شریفه باغی محسوب می شود و پیکار با او جائز خواهد بود.

 محاربه

 انما جَزاء الذین یُحاربونَ الله و رسوله و یَسعَونَ فی الارض فسادا أن یُقَتَّلوا او یُصَلَّبوا او تُقَطَّعَ ایدیهم و ارجلهم مِن خلاف او یُنفَوا من الارض ذلک لهم خِزیٌ فی الدنیا و لهم فی الاخره عذاب عظیم(مائده/33)

 تعریف : محارب کسی است که برای ترساندن مردم مسلح شود...( لغت مسلح اعم است از سلاح گرم ، سنگ، چوب، چماق، چاقو و مواد آتش زا)

انواع محارب

  1. محاربی که فقط سلاح بر می دارد تا رعب و وحشت بین مردم بوجود آورد نه کسی را می کشد و نه کسی را مجروح می کند و نه مالی را به غارت می برد.
  2. محاربی که سلاح برمیدارد تا رعب و وحشت ایجاد کند و بعضی از مردم را نیز مجروح می کند اما کسی را نمی کشد و مالی را به غارت نمی برد.
  3. محاربی که سلاح برمیدارد و نظم عمومی را برهم می زند و اموالی را غارت می کند.
  4. محاربی که علاوه بر غارت اموال و ایجاد رعب و وحشت ضرب و جرح نیز وارد می کند.
  5. محاربی که مرتکب قتل شده و ایجاد وحشت کرده ولی مالی غارت نکرده است.
  6. محاربی که علاوه بر قتل و ایجاد وحشت اموالی نیز به غارت برده است.

 

ماده 183 قانون مجازات اسلامی:«هر کس برای ایجاد رعب و هراس و سلب آزادی و امنیت مردم دست به اسلحه ببرد محارب و مفسد فی الارض می باشد.»

 مجازات

طبق آیه شریفه به اختیار قاضی متناسب با جرم انجام شده مجازات های زیر تعیین شده است:

قصاص، اعدام، قطع چهار انگشت دست راست و پای چپ به عکس، نفی زمین

 
نفی زمین: یعنی نباید در یک مکانی اقامت کند، به هرجا تبعید شود باید از آنجا نیز به جای دیگر و بالاخره از جایی به جای دیگر در حرکت باشد تا عمرش به پایان رسد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:24  توسط زهرا  | 

سلام بر تو ای یگانه در پرستش

 

خدای مهربانم! نامه ای می نویسم به درگاهت تا از تو چندین تقاضا بنمایم. باشد که لطف بی نهایت خداوندی شامل این هیچ شود و تقاضایم را قبول بفرمایی...

پروردگارم!... مرا یاری ده تا در درس و تحصیل کوشا و موفق باشم. زمان کمی دارم که باید حجم زیادی کتاب مطالعه کنم و در توان خود نمی بینم از ذات پاکت تقاضا دارم توان فراگیری این حجم درس را به من عطا کنی...

پروردگارم! می دانم وظیفه ای دیگر دارم که آن نوشتن است به من علم نوشتن را عطا کن تا آنچه به من امر به نوشتن نمودی به بهترین نحو به روی کاغذ بیاورم مرا یاری ده تا آنچه توخواهی انجام دهم.

خدای مهربان من... من کمترین، هیچ ترین، توانایی انجام هیچکدام را ندارم اگر تو نخواهی و یاری ام نفرمایی.

پروردگارا!... ای بزرگترین تورا درود و سلام بسیار و شکر و سپاس بی نهایت می نمایم و خواستارم که بر محمد و خاندان پاکش درود و سلام بفرستی و آنچه خواهی بر زبان من جاری سازی و آنچه خواهی بر کردار و عمل من حاکم گردانی.

 

مرا همان کن که همان خواهی 

 

 

 

هیچ تو        زهرا

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:15  توسط زهرا  | 


سلام پروردگار من، صبحت بخیر

ممنونم که یک بار دیگر اجازه دادی تا صبح دل انگیزی داشته باشم...من شادم، در میان گرگ ها، در میان غریبه ها،در میان انسانهایی که توهم دانایی دارند. من شادم چون تورا دارم... دوستت دارم خدای مهربانم، تنها یار و یاورم وتنها کسی که دارم.

خدای مهربانم دروغ ها و نیرنگ ها و تزویر ها را می بینی؟ آنها فکر می کنند من ساده ام توکه می دانی این طور نیست. توخودت همه چیز را برایم بیان می داری و عیان می کنی...

خدای بخشنده من! چه روزهایی! را پشت سر گذاشتم... ادعا نمی کنم که در همه امتحاناتت سربلند بودم و نمره قبولی گرفتم اما نهایت اینکه در آغوش توام و خوشحالم که هیچ کسی را در این دنیا ندارم زیرا دوست ندارم خلوتم را باتو برهم زند.

نه مادر می خواهم نه پدر نه همسر نه دوست نه خواهر نه برادر... تنها تورا می خواهم که آنها همه آزمایشند و تو آسایشی... من هم مانند تمام انسانهای تن پرور آسایش را به آزمایش ترجیح می دهم اما آسایشی که فقط درآغوش تو باشد.

خدایا اگر مرا برای خود کنی ،اگر مرا بپذیری که برایت نیست شوم هیچ از تو نخواهم، تنها عبادتت می کنم و برایت جان فشانی ها می کنم...

پروردگارم...نامه های مرا بی جواب نگذار و تقاضایم را بشنو وحاجتم را بده...

من از تو ،جز تو هیچ نمی خواهم

نه مادر می خواهم نه پدر نه خواهر نه برادر نه همسر نه مال نه مکنت نه عزت نه بزرگی نه شرف نه دنیا نه آخرت نه بهشت نه جهنم...

خدایا! من فقط تورا می خواهم چون عاشقی سرگردان به بیابان ها خواهم زد تا تورا پیدا کنم.

خدایا! هرچه بگویی انجام می دهم فقط لحظه ای مرا درآغوش بگیر و بگو که مال منی...

و بگو که مال منی...

و بگو که مرا مال خود می کنی...

هیچ تو زهرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط زهرا  | 


سلام ای سرور مهربان من

 

تو راشکر می کنم که تنها تو لایق پرستش و سپاسگذاری هستی برخاتم پیامبرانت درود فرست وآل پاکش را از هربدی و زشتی دور بدار.

ای مهربانترین!... اکنون که مرا تنها کرده ای آنچنان که هیچ محرم و پشتیبانی جز تو ندارم توراشکر می گویم که تو بهترین یارو پشتیبانی... خداوندا! در این تنهایی دنیا در این مکان غربت زده در میان این غریبه ها آنکس که مرا می داند تویی... و آنکس که مرا راه می پیماید تویی...

خداوندا! نمی دانم که این هیچ را از این مکان به کجا خواهی برد وچه زمان هنگامه رفتن است اما امید دارم که هرزمان و هرمکانی که باشد بهترین را برایم برگزینی و در آن مکان مرا بالاتر و نزدیکتر به خود گردانی... مهم نیست تا چه زمانی صبر کنم اما نهایت این باشد که در آستان تو و در تعظیم و تکریم تو این مکان را ترک گویم...

خداوندا! جز تو دوست و یارو یاوری ندارم.اگر کسی خواهم نه برای اینکه جانشین تو کنم بلکه می خواهم که با او توانم برای رسیدن به تو بیشتر شود.

پس یاری برایم بفرست که دهان یاوه گویان و تهمت زنان و جاسوسان و متجاوزان بسته شود و بدانند که آنچه کوته فکران می اندیشند وهمی بیش نیست.

ای پروردگار تمام جهانیان ... این کمترین به انتظار خواهد نشست تا بار دیگر فضل و رحمت و بخشایش بی انتهای آفریدگار خود را نظاره گر باشد و تا بی نهایت سپاس نثارت گرداند...

پروردگار جهانیاین ناسپاس و سپاسگذار به ما بیاموز چگونه به بهترین نحو تورا بندگی کنیم که تنها این تواند سعادت بخشد.

خدایا... خدای مهربان من... به انتظارت می نشینم

 

 

هیچ تو  زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:30  توسط زهرا  |