تبليغاتX
شیرینکده
چهارشنبه نهم دی 1388 ساعت 19:55
     همیشه با یک حسرت به خداوند می گفتم که کاش مثل ما زمینی ها حرف می زد تا من می توانستم بفهمم و می توانستم با او رودر رو حرف بزنم... حس می کردم وقتی حرف می زنم او فقط گوش میدهد و خاموش است و بعد آن چیزهایی که می خواهم، در سکوت خودش به من میدهد و بعضی چیزهارا هم نمیدهد... فکر می کردم اگر بخواهم با خدا حرف بزنم باید زبان ملکوتی و الهی خدارا یاد داشته باشم... وهمیشه غمگین بودم که چرا نمی توانستم زبان خدارا درک کنم.
     همیشه از او می خواستم به من زبان ملکوتی را یاد بدهد... انقدر با او حرف زدم و زدم و زدم... انقدر  برایش نامه نوشتم و نوشتم ونوشتم... تا بالاخره با من حرف زد...
     با من حرف زد، اما بر خلاف تصورات من، زبانش ملکوتی نبود... مثل خودم با من حرف زد... زبان ملکوتی اصلا وجود ندارد... نمی دانم چطور حسم را بیان کنم... تصور کنید مدت زیادی برای یافتن یک چیز تلاش می کنید و بعد از تلاش های زیاد پی می برید که اصلا وجود ندارد!!!
     وقتی که در هفتادونهمین نامه زدم به سیم آخر و گفتم میخواهم...  میخواهم... فقط میخواهم... با من حرف زد...حرف زد به زبان خودم و به من گفت:«به زودی فرمان خدا فرا میرسد عجله نکن...»
     خیلی قشنگ بود... حس راننده ای را داشتم که با سرعت زیاد در یک جاده می راند و بعد ناگهان تابلوی ایست را می بیند و با شتاب پایش را می گذارد روی ترمز... ایست! عجله نکن!
     یک سخن دستوری و آمرانه و قشنگ...
    گاهی اوقات وقتی ما یکی را توی زندگیمان خیلی دوست داریم از دستور دادنش هم لذت میبریم... با اینکه هیچ کس از دستور شنیدن خوشش نمی آید ولی وقتی عزیزمان دستور میدهد دوست داریم با جان و دل آن  دستور را اجرا کنیم...خیلی لذت بخش است...
   «عجله نکن» برای من فقط معنای صبر ندارد... عجله نکن یعنی من دارم تورا می بینم... دارم رنجت را می بینم... خطاهایت را می بینم... یعنی به خاطر اشتباهاتت گناهانت و خطاهایت ازتو رونمی گردانم... یعنی به تو حق میدهم... و آن چیزی که میخواهی به تو میدهم... فقط عجله نکن.

   دو شب پیش یعنی همان شبی که من نامه هفتادونهم را نوشتم دیدمش... توی تنهایی و تاریکی اتاقم آمد و نشست لب تختم... نمی گویم مثل یک انسان... مثل خودش بود اما می توانم قسم بخورم دیدمش که نشست لب تخت...کنارم...
   وقتی دیدمش گفتم: پس راست می گفتی که همیشه کنار دلشکسته ها و ستم دیده ها هستی...
   
   دلم یتیم است... ظلم دیده... روح و جانم زیر بار ستم له شده... حالا می فهمم هر اشکی که به خاطر ظلم ظالم می ریزد پله ای هست تا خدا... هرقدر هم که مظلوم ظالم را ببخشد خود ظلم از بین نمیرود...
   به خدای واحد قسم که ظالم را همان روز اول بخشیدم...قبل از اینکه بتوانم خودم را ببخشم... اما ظلم از بین نمی رود... هنوز هم زمین و آسمان با یادآوری این ظلم به لرزه در می آید...تا وقتی... تا وقتی اشک مظلوم هست

من شادم... میخواهم همه بدانند... من شاد و خوشبختم.
 
نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 20:12
در تاریکی و تنهایی شبانه من فقط تو هستی...

ممنونم که هر شب درکنارمی و با من حرف می زنی...

کاش من را برای خود می کردی تا دیگر از تو کسی را نخواهم...

 

* آقای محمد م شما را به جا نیاوردم... سایتتون هم باز نمیشه... احیانا شما همون عتیقه نیستید؟ همون که ترم ۷ حقوق بود؟ خبرنگار؟

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه چهارم دی 1388 ساعت 15:20
وقتی بی قرار بود می گفتم: نگران نباش همه چیز درست می شود...

همه چیز درست شد

او رفت...

حالا که بی قرارم هیچ کسی نیست که بگوید نگران نباش... همه چیز درست می شود!

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 23:2
این روزها حال عجیبی دارم...نسبت به دانشگاه و بچه هاش. هر دفعه که همه دور هم جمع می شیم و باهم میریم دانشگاه از اینکه بخوام از اونها جدا بشم دلم میگیره.

تصور اینکه دیگه قرار ترمینال نداریم...اینکه یکی دیر بیاد و بقیه سرش غر بزنند... اینکه یکی مون زودتر زنگ بزنه و بگه من هفت تیرم اسم بنویسید... اینکه ردیف آخر ماشین همیشه مال ماست... شوخی ها و خنده ها در طول جاده... تاکسی گرفتن و شش، هفت نفری توی یک تاکسی نشستن... چونه زدن سر راننده تاکسی که اکثرا میخواد بیشتر از حقش بگیره... و دلرباتر از همه کلاس و درس و بحث... بعد نماز و سلف و ناهار...

اکثر بچه های دانشگاه از اینکه ما یک گروه دوستی مچ داریم غبطه میخورند... از اینکه یکی مامور میشه پول بلیط جمع بکنه و اسم بنویسه... یکی مامور میشه پول تاکسی بده... یکی مامور میشه ببینه کلاس کجاست... یکی توی سلف نوشابه و دوغ میخره... یکی ظرفهارو میبره... از اینکه کار هیچکس از دیگری جدا نیست... همه اینها اوج لذت منه... و این دیوونه ام میکنه که سال آخری هست که این گروه به حیات خودش ادامه میده.

وقتی مدت دانشگاه تموم بشه دیگه هیچ وقت این گروه نمی تونه دوباره دور هم جمع بشه... وقتی که نقطه مشترک و علت وجودی اش رو از دست بده...

همه به ظاهر یک هدف داریم و اون هم کارشناسی ارشد هست اما ...

این روزها یک چیز دانشگاه هم واسم شده معضل... و اون هم نگاه های اونه... راحت ترم اگه اصلا بهش فکر نکنم... راحت ترم اگر خودم رو بزنم به اون راه... اما نمی تونم.

کاش می دونست مهلتی که بهش دادم ساعت 11:59 دقیقه امشب تموم میشه... و من یک  کیفرخواست علیه اون به دادگاه عدل الهی میدم...  کاش آدم بی مقداری بود تا به راحتی ازش می گذشتم... کاش استادم نبود تا جواب این ظلمش رو می دادم... کاش مجبور نبودم از ساعت 1 تا 5 بعد ازظهر زیر نگاهش خرد بشم و لب باز نکنم... سپردمش به ارحم الراحمین

چقدر بده که نمی تونم برای ارشد درس بخونم... من باید قبول بشم!

آآآآآآآآهههههههه حالم بده... چرا هیچ کسی نمی فهمه؟


نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: