تبليغاتX
شیرینکده
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 20:0

    وقتی با چشمهای اشک بار و تمنا آمیز روبروت ایستادم و سرم از خجالت  پایین افتاده بود  و گریه می کردم  اصلا باور نمی کردم یه روز منو تحویل بگیری... آخه هوای تو کجا و هوای من کجا... شرم دارم بگم چجوری منو در آغوش گرفتی... اما بهترین آغوشی بود که تا حالا تجربه کرده بودم... دستتو کشیدی روی همه زخمهای قلبم... و بعد آروم تو گوشم گفتی دیگه گریه نکن... دیگه مال منی و نباید گریه کنی... من از همون روز عاشقت شدم... البته قبلش هم خیلی دوستت داشتم اما نه به اندازه اون لحظه... نه به اندازه حالا... چقدر بهت گفتم هیچی نمی خوام فقط بهم عشق بده... چقدر گفتم زندگی من فقط با عشق میگذره... نمی دونستم میخوای خودت تو دلم جا باز کنی... اون مکان و اون لحظات بهشت من بود... بعد باهم رفتیم خرید ... تو برام یه انگشتر گرفتی و به نشونه همین عشق به دستم کردی و حالا این انگشتر شده جزئی از وجود من که اصلا ازم جدا نمیشه... کاش اون موقع دوربینم همراهم بود تا از همه اون لحظات عکس یادگاری می گرفتم... کاش می تونستم عکسایی که توی ذهنمه چاپ کنم  و بزنم به دیوار اتاقم...

   هرچی یادگار از تو دارم توی قلبمه...  و هر شب و هر صبح اسمتو می برم و صدات می کنم  و میگم عشقمو فراموش نکنی؟ می دونم از همین راه دور هم مراقبمی... اون روز وقتی برگشتم به مامان که روی تخت دراز کشیده بود انگشترمو نشون دادم اما گفتم خودم خریدمش آخه اگه بگم تو برام خریدی هیچ کسی باور نمی کنه...

   از اون روز هم که از پیشت برگشتم با عشق تو زندگی کردم... هیچ کسی باور نمی کنه که منو تو عاشق هم هستیم... هیچ کسی باور نمی کنه که تو چجوری عاشقانه نگاهم کردی و بعد ازم خواستی هرچی دوست دارم ازت بخوام... وهمه شو برام اجرا کردی... هرچی خواستم بهم دادی... و بعد هم این انگشتر که یادم نره چه عهدی باهم بستیم!

سر عهدم تا پای جانم می ایستم آقای مهربانم...

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 19:58
انقدر سرم شلوغه که دیگه فرصت نوشتن رو ندارم یه موقعی شیرینکده همه زندگیم بود در کنارش خیلی پیشرفت کردم واسه همین هیچ وقت ترکش نمی کنم و هیچ وقت اونو کنار نمی گذارم اما گاهی مثل حالا واقعا نمی رسم بنویسم...

به کسی نگید امسال میخوام کنکور بدم اما فرصت خوندن منابع ارشد رو ندارم هرچی شد شد انقدر پررو ام که با خودم میگم یا دانشگاه شهید بهشتی یا هیچی...

اولین باره که دارم انلاین می نویسم اون هم در خلال کارهای دیگه... بیشتر از درسای ترمم  کار تحقیقی ام اذیتم می کنه چون ترم داره به پایان می رسه و هنوز نمی دونم درباره چی می خوام تحقیق کنم...  استادم برام جرایم رایانه ای رو انتخاب کرده اما نمی دونم درباره این موضوع چجوری سوال و فرضیه بسازم...  تازه این اول راهه  به آخر راه هم که برسم ترم دیگه باز یه کار تحقیقی دیگه هم دارم... در واقع میشه دوتا پایان نامه...

اونوقت توقع دارم دانشگاه شهید بهشتی هم قبول بشم!!!

بازهم اگه فرصت شد می نویسم...

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 23:48

حکایت من و تو هم حکایت قشنگی است.

چند وقت است که دارم از خوشبختی خفه می شوم... حتی بیشتر هم از تو نمی خواهم. می ترسم در موقعیتی بهتر از حالا دیگر انقدر احساس خوشبختی نکنم. خاطرم جمع است که همه چیز مکتوب است. روزی نمی آید که بگویی: نخواستی... نگفتی... خواهش نکردی... التماس نکردی... تقاضا نکردی... نه هیچ روزی نمی آید که اینها را بگویی.حداقل اگر روزی خودم فراموش کنم مکتوبات همه چیز را فاش می کنند.

 هر وقت باران می بارد یک فرشته می آید تمام نامه هایی که برایت نوشتم برمیدارد و در کوله بارش می گذارد و مطمئن هستم که به دستت می رساند.

 مطمئن هستم که تو همه نامه های مرا از حفظی... حتی قبل از اینکه من آنها را بنویسم.

 وقتی مرا سرگرم می کنی خنده ام می گیرد... آخر انقدر بچه نیستم که گول بخورم ،اما می فهمم چقدر دوستم داری، وسعت محبتت را درک می کنم که وقتی چیزی را از من می گیری که می دانی برایم خوب نیست من را از محبت و بخشش و فضلت غرق می کنی تا شاید کمی از غصه هایم کم بشود.

 پدر و مادرها هم با بچه هایشان همین کار را می کنند... شاید تو به آنها یاد دادی ...هروقت چیزی برای بچه ضرری داشته باشد از او می گیرند و برای اینکه بچه غصه نخورد و غز نزند با چیزهای دیگر سرگرمش می کنند... شاید بچه آنموقع نتواند عمق محبت پدر و مادرش را درک کند و فقط سرگرم شود، اما من بچه نیستم و درک می کنم.

 گاهی تصور می کنم به من می گویی: اینها پاداش تمام سختی هایی است که تا به حال کشیدی... پاداش صبری که کردی... اما بعد می بینم که تازه اول راهم و انقدر شایسته و صبور نبودم که پاداشم این باشد.

 نه! این خوشبختی خیلی بیشتر از لیاقت من است...خیلی خیلی بیشتر... درست به اندازه عشق و محبت و سخاوت تو ...

خیلی قشنگ است وقتی حس می کنم صدایم را می شنوی... وقتی وجودت را حس می کنم... در برابرم، کنارم، بالای سرم، اطرافم ... خیلی خیلی نزدیک به من و خیلی بالاتر از من.

 چه لحظات جهنمی هست وقتی که هرچه صدایت می زنم حس می کنم نمی شنوی... و مدتهاست از آن لحظات جهنمی دورم...

 چقدر خوب است که زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گردد ...چقدر خوب است که هیچ چیز تکرار نمی شود... چقدر خوب است که ثانیه ها پشت سرهم و با آرامش می گذرند و من همچنان با توام... چقدر خوشبختم که باتوام ...چقدر خوشبختم که در کنارت هیچ چیز و هیچ کسی را نمی خواهم...

اما... در این ماه مبارک تنها چیزی که از تو می خواهم ظهور مولایم و شفای بیماران است ...و شفای قلبی کوچک ... می دانم که خیلی مهربانی ...خیلی بیشتر از عاطفه یک مادر... و قلب دلسوز یک پدر... پس همه چیز را به تو می سپارم، همه چیز را...

 

 

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت | موضوع: